خوشحالم که با دقت پی گیری میکنید و مو رو از ماست میکشید
خوشحالم که شما رو دارم
از اعترافات بی شرمانه ام باید عذر بخوام اما شاید شما هم باید گاهی به اعترافات
یه ادم بد گوش بدید تا قدر ادمهای خوب رو بیشتر بشناسید
چیزی نمونده تا خاطراتم تموم بشه یه کم تحمل کنید
به لطف دوستان وبلاگ قبلی حذف شده یا حذفش کردند
خلاصه از صفحه بلاگفا محو شده اما ایا این وقایع را هم میشه
به این اسونی پاک کرد؟
(خیلی ناراحتم ....لحظه های زندگیم بودن )
*****************************************************************************
فصل هجدهم:
دنیای رویایی دانشگاه با تموم اون تعریفایی که از ش شنیده بودم جلوی روم بود.مثل تموم
موقعیتهای دیگه زندگیم که اولش منو مجذوب میکنه و من توش گم میشم .دانشگاهم اول منو
حسابی جو گیر کرده بود برخورد با اون همه پسر تو سالن و حیاط و کلاس.نشستن توی
کلاسایی که به ادم حس بزرگی میداد.استاد استاد گفتن همکلاسیها،همه و همه برام تازگی
داشت عجیب بود شیرین بود .برای رفتن به دانشگاه خیلی زود از خواب بیدار می شدم
اونقدر انرژی داشتم که نگو. اوقدر زرنگ شده بودم که نگو .زمان ما مثه الان اینقد ازادی تو
پوشش و ارایش نبود. منم از جمله ادمهایی نبودم که خودم رو تو چشم بیارم .چون میدونستم
دردسر ساز میشه و من با بچه کوچیک نمیتونم با پسرا بر بخورم .به علاوه رابطم با علی
اونقدر حس بدی بهم داده بود که حاضر نبودم دیگه با هیچ مردی رابطه داشته باشم هر چند
همه چی شرعی و قانونی و معلوم بود اما حس بدی برام موند ازون رابطه و اصلا منو
ارضا نکرد فقط اعصابمو خورد کرد .وقتی برای خانوم وطنی اینا رو میگفتم سرشو
تکون داد و گفت منم واسه همین جلوتو نگرفتم تا خودت به این نتیجه برسی اگر به فکر
یه ازدواج مناسب نباشی ناچار باید وسیله ارضای هوس مردها و پسرها بشی و تو این
روحیه رو نداری شاید فکر کنی خیلی هوسبازی و خیالپردازی کنی اما تجربه هات
بهت ثابت کرده که زنها فقط میتونن یه مرد رو عاشقانه دوست داشته باشن .میدونی
ما زنها بیش از اونکه تشنه س ک س باشیم تشنه عشق هستیم و تو گاهی راه رو
اشتباه میری و گاهی با اونکه میدونی اشتباه میری دلت نمیخواد برگردی و ادامه ندی.
********************************************************************************
اگر بگم دوران دانشگاه برام جذابترین دوران زندگیم بود
دروغ نگفتم.همه چیز بوی تازگی میداد هر روز ادمهای جدید و حرفهای جدید ،اتفاقات تازه
.هر چند من در طول ترم اول مثل همه سال اولیها ترسو و خجالتی بودم اما باز هم به راحتی
میشد فهمید که چه ادمهایی تو نخ من هستن و میشه با چه ادمهایی دوست شد.راستش برای من
تصور مردها غیر از اینکه یک موجود صر فا سک سی هستن خیلی غریب بود ازینکه می
دیدم پسرها به کتابها و کلاسها و استاد هم فکر میکنن خیلی جالب بود دیدن مردها در قالب
غیر از قالب غریزشون برام واقعا تازه و دوست داشتنی بود.تازه ارزش ادمها رو کشف
میکردم .بیشتر ته کلاس می نشستم و با تمام وجودم به صدای استاد گوش میدادم و درکش
می کردم .برعکس من ،دخترها به فکر نامه پرونی و پسرها به فکر مزه ریختن بودن.
من حرص می خوردم که چرا نمیفهمن که این موقعیت چه قدر عالیه که تو یه محیط امن و امان
از هم چیز یاد می گیریم و ادمهایی به این فهمیدگی به ما درس میدن .انگار دور و برم رو
احمق ها گرفته بودن .با اینکه میتونستن بیرون از کلاس شیطنت کنن چرا باید اون لحظه
های شیرین رو از خودشون دریغ میکردن .با این تواصیف حتما درک کردین که من چقدر
عاشق یاد گرفتن بودم و چیزهای دیگه برام چقدر بی ارزش بود.تحقیق کردن و رفت و امد
به کتابخونه اشنایی با افکار و ایده های بلند ادمهای بزرگ منو از دنیای کوچیک و حقیر
خودم کشوند بیرون کم کم افقهای تازه ای به روم باز شد برعکس همکلاسیهای بازیگوشم
که با خواهش و التماس تحقیقهاشونو کنسل میکردن یا با کپی کاری نمره میگرفتن من برای
تمام تحقیقهام واقعا کتاب خوندم و چیز یاد گرفتم و و اینها رو مدیون دو سه ترم اول
دانشگاهم.فعالیتهای من و نپرداختن به حاشیه منو به داشجوی خوبی تبدیل کرده بود که علی
رغم منزوی بودن تو کلاس،نمره های خوبی می گرفت و محبوب اساتید بود.اما منم مثه همه
دانشجوها همچین که هول ولای دانشگا و محیط جدید از سرم پرید و فهمیدم نمره خیلی هم
مهم نیس .از فاز درس خوندن و مثبت بودن خارج شدم .هر چند زمان ما به ازادی الان نبود
دانشگاهها و به پوشش و روابط بچه ها خصوصا دخترها خیلی گیرمیدادن اما جوونها به هر
طریقی راهی برای برقراری ارتباط پیدا میکردن و سر خودشونو گرم می کردن.همه این
مشاهدات و گاهی دیدن دختر پسرا پشت درختا و بوته ها مشغول لب و لب بازی دل ادمو
اب میکرد. زن بودن من وازادی بی قید و شرطی که این موضوع بهم میداد،منو از گرفتار
شدن تو یکی دیگه ازون بازیای عشقی و س ک سی میترسوند .این واهمه جلوی هر نوع
ارتباط عاطفی رو میگرفت.این در حالی بود که اصلا تمایلی نداشتم کسی بدونه من شوهر
ندارم و حتی ازدواج داشتم قبلا.ولی خب تغییر اندام .و حالت جا افتاده و زنونه بدنم نمیتونس
ادعای دختر بودنمو تایید کنه .بناچار دروغ میگفتم که شوهر دارم و حلقه دستم مینداختم تا هر
پسری که با ولع بدنمو نگاه میکرد و زیر چشمی انگشتامو می پایید حساب کار دستش بیاد که
من صاحب دارم.
****************************************************************************
*بعد از سه ترم همه چیز عادی شد تقریبا صورتها همون صورتهای همیشگی بودن مسیرها
دیگه جذابتی نداشتن.حرفها پیشنهادها و نگاهها تکراری و قابل پیش بینی بودن .موندن تو
شرایط سکون برای جوون پر شوری مثل من که طعم مرد رو چشیده بود خیلی سخت بود
این در حالی بود که خانوم وطنی کلی سفارش کرده بود که اگه لو بدی مطلقه ای میشی هم
خوابه همه پسرای دانشگا. اگرم نشی مثه یه ج ... ه بت نگا میکنن تا راضیت کنن که بری تو
بغلشون.این وسط تنهایی و خیالپردازی،بسته بودن دست و پایی که همیشه ارزو کرده بودم
باز باشه و حالا بود ولی نمیشد از ازش استفاده کرد خیلی منو اذیت می کرد.مدرسه پروین
یه کم دور بود و دانشگاهم خیلی بد مسیر .اما چاره ای نبود .هر چند یکنواختی کسالت باری
سراغم اومده بود ولی میدونستم اوضا اینجوری نمیمونه.اون روز وقتی میخواستم پروین رو
از مدرسه برسونم خونه خانوم وطنی تا برم دانشگا یه حس عجیبی داشتم یه اشوب خاصی تو
دلم بود .فکر کردم مریض شدم یا معدم درد میکنه ولی بعد از باز شدن در خونه معنی
دلشورمو فهمیدم.
پیمان با یه بچه کپی خودش تو بغلش در رو باز کرد.خشکم زده بود اب دهنمو به زور قورت
دادم و سلام کردم.اونم طفلکی دست و پاشو گم کرده بود .تعارف کرد و سرخ و سفید شد.
از ترس اینکه زنش رو ببینم نرفتم داخل ولی در لفافه اشاره کرد که کسی خونه نیس. با احتیاط
پروین رو بردم تو اتاقو دستاشو شستم و غذاشو گذاشتم رو گاز .در تموم این مدت قلبم تند تند
میزد و شر شر عرق میریختم .مثل اینکه واقعا کسی خونه نبود نمی خواستم مثل زنهای
شکست خورده خودمو به لال بازی بزنمو سر افکنده باشم.خودمو جمع و جور کردمو
حرفامو مزه مزه کردم.
:خب به سلامتی!چه بچه نازیه.خیلی شبیه خودتونه ها.
با همون دستپاچگی بدون اینکه نگام کنه: ممنون.ماشالله پروینم خانوم شده هااا فقط مارو تحویل
نگرفت
یه کم راحت تر شدم
: نه خجالت کشیده یه کم غریبگی می کنه .
اونروز اولین کلاس داشگاه رو از دست دادم چون همین جوری کج دار ومریز صحبتهامون
دو ساعتی طول کشید.انگار سیر نمی شدیم با کوچکترین حرفی خندمون می گرفت من پسرشو
بغل کرده بودم و بوسش میکردم انگار خودشو می بوسیدم اونم اینو می فهمید.
:مامانش نیس؟
:با ابجی رفتن دکتر؟خانومم یه کم ناخوش بود.
تا جلو در دنبالم اومد.
: پروین مامانی مواظب دوست کوچولوت باشیا!
این نوع نگاه کردناش همیشه حرف داشت و این جور من من کردناش یه دنیا درد دل بود اما
من مجال نداشتم هر لحظه خانوادش میومدن دلم میخواست یه جمله ای یه چیزی بهم بگه که
من تا یه سال شارژ باشم مثلا اینکه دلم برات تنگ شده بود یا از دیدنت خیلی خوشحال شدم
یا یه همچین چیزایی.اما نگفت من خداحافظی کردم وقتی داشتم درو می بستم اومد تو چار
چوب در و بیرون رو نگاه کرد
: راستی یه چیزی؟.....مثل دفعه اول که تو این چار چوب دلمولرزوندی امروز داغونم کردی
نگات سگ داره!
و خندید منم خندیدم.وقتی رفتم تو ماشین صدای ظبط رو بردم بالا.رو ابرا پر زدم تا رسیدم
دانشگا .انگار دلم میخواس به همه سلام کنم به همه بخندم انگار میخواستم عاشق شم به دنیا
عشق هدیه کنم.اونقدر کلماتش پر انرژی بود که واقعا تا چند ماه منو از هر نوع نیاز جنسی
دور نگه میداشت .هر چند بعد ازون ماجرا دیگه همچین اتفاقی نیفتادو من هر گز
دوباره اونجا ندیدمش اما شبهای متوالی به خوابم اومد وتا اوج کامروایی باهاش پیش رفتم .
****************************************************************************
*اواخرسال دوم دانشگاه وقتی همه چی روال عادی پیدا کرده بود و من تونسته بودم موقعیت
خودم و به عنوان یه زن شوهر دار و بچه دار تثبیت کنم.بازی سرنوشت یه بار دیگه دست
قدرتمند خداوند رو نشونم داد و وادارم کرد تا قدر موقعیت خودمو بدونم .ترم بهار بود
نزدیک امتحانهای پایان ترم ،پروین درس خون و بلبل زبون و بازیگوش بود.من مدتها بود
هیچ رابطه ای با کسی نداشتم گاهی شک میکردم که هنوز ایا غریزم سر جاشه یا نه.
ولی اونقدر با جنس مخالف تماس داشتم تو دانشگاه که دیگه برام جالب نبودن.گاهی فکر
میکردم میشد ازین فرصت طلایی و این همه پیشنهاد توپ استفاده کرد و با یکی دو تا ازین
پسرها قرار گذاشت و به قول شما حال کرد ولی همون موقعهاتو دانشکده بغلی یه سمینار
گذاشتن و من هم به اصرار یکی از دوستام رفتم . از سمینار چیزی یادم نیس ولی اسمی که
منو میخکوب میکرد و سر در گم اسم ستاره بود که یاد گذشته رو زنده میکرد.این ستاره
که معروف بود تو دانشکده کی بود .ضرب المثل هرزگی بود کی بود .باورم نمیشد ساغری
باشه.تا خودم دیدمش یه بار جلو دانشکده خودمون با موهای پریشون و ارایش تابلو با
زرنگی از در دانشگا زد بیرون و اون ور خیابون یه ماشین مدل بالا با سه تا پسر سوارش
کردن.خودش بود خوش هیکل و لوند شده بود خوشگل نبود اما اونقدر به خودش رسیده بود
که فکر میکردی داری میره عروسی.اوایل باور نداشتم تا بعدا چند بار به دانشکده بغلی هم
سر زدم و ستاره رو هر بار با یکی از پسرها دیدم.صدای خندش همه جا رو پر میکرد.
سابقش گویا خراب بود .چندین بار حراست،چندین بار تا مرز اخراج .به هر حال ترم اخر
بود.بیرون از دانشگاه هم با ماشینهای انچنانی منتظرش بودن.
به بی عرضگی خودم خندم میگرفت از طرفی خدا رو شکر میکردم که اینجوری بی
ابرو یی نکردم تو دانشگا.حالا هر غلطی کردم تو اتاق خودم بوده و خیال خودم.یاد پدر بی
همه چیزش افتادم که از تمام احساسات من به نفع شهوتش سود میبرد .دست طبیعت همون
بلا رو سر دخترش میاورد و حتما ساغری هم خبر داشت.دلم میخواس بعد اونهمه وقت
ببنمیش .میخواستم حسم رو امتحان کنم.ولی وقتی دخترشو میدیم که چندش اور و
انگشت نما شده بود اصلا دلم نمیخواس یادم بیاد قیافه باباشو.
****************************************************************************
ولی دست سرنوشت منو با ستاره و پدرش رو به رو کرد.نمیدونم اونروز برای تحقیقهای
خسته کننده اخر ترم تو کتابخونه میچرخیدم یا میخواستم یه کتاب برای اوقات بیکاریم امانت
بگیرم ،یادم نیس،به هر حال ستاره با یکی از کتابدارهای بامزه مشغول لاس زدن بود .چه
هیکل تر و تمیزی داشت و شیک پوش مثل دوران راهنمایی.چیزی نمونده بود اون مرد
ستاره رو بکشونه تو بغلش وقتی ستاره ریز ریز ریسه میرفت از خنده.من از پشت جایگاه
مطالعم حواسم بهش بود .حسادتهای کودکانه اون موقع ،اتاق خواب ستاره،پرده های رنگی،
عروسکهای قشنگ،بابای خوش تیپ.تو عوالم خودم بودم که همکلاسیم اومد دنبالم.من نگاه
معنی داری به ستاره کردم و رد شدم واونم کمی مکث کرد ولی مطمئن بدم که نشناختم.تا
همون روز عصر تو دانشکده خودمون دیدمش مثه اینکه از پسرای دانشکده خودشون سیر
شده بود .باز تا نگاهمون به هم افتاد مکث کردیم .هر دو تردید داشتیم.من دل به دریا زدم
: سلام ستاره جون شناختیم؟؟؟
: نه شما؟چی کار دارین همش زاغ سیاه منو چوب میزنین ازین جاسوسای دانشگاهی؟
:نه عزیزم منم همکلاسی راهنمایی....میز اخر
یه هو برق گرفتش
:اووووووووووووه باورم نمیشه چه عوض شدی ولی فرم حرف زدنت همونجوری بچگونس
اونروز پسر بازیو بی خیال شد و با هم نهار خوردیم و کلی حرف زدیم.گفتم ارایشگا دارم تا
اگه خواس بیشتر ببینمش.هرگز فکر نمیکردم بیاد ارایشگام.
البته تقربامطمئن بودم بیشتر به خاطر این اومده که مطمئن شه راست گفتم یا خالی بستم.
اونروز خیلی چیزا فهمیدم