تبليغاتX
خاطرات یک زن تبعیدی

خاطرات یک زن تبعیدی

دوران کودکی و نوجوانی من: www.lyli.blogfa.com

دوستای گلم ................من شماها رو یادم نرفتهههههههه

sسلام من فکر نمیکردم این قدر نظر گذاشته باشین این نشونه لطفیه که همیشه بهم داشتین

 ولی نمی فهمم که چرا اینقدر از من توقع دارین؟

منم یه ادمم مثه همه شما گرفتار شایدم گرفتار تر

اقای  سهراب رو هم فقط تو نت میشناسم از خواننده هاست و ادم حسابیه چیز دیگه ای نمی دونم ازش

راستش درگیر زندگیم زندگی اونقدر ها هم اسون نیس

این داستان، خاطره ،یا هر چیزی که باهاش حال کردین، تموم شده

از فکرش بیاین بیرون!

اگر چیز یاد گرفتین و حواستون جمع تر شده خدا رو شکر! اگر بد بوده ،چیزای بد یاد گرفتین

 و هوس کردین اشتباه کنین امیدوارم خوب فکر کنین!

من همتون رو  دوست دارم به خاطر شما ادامه دادم به خاطر شما ها نوشتم من به امید عشق

 شما زندگی میکنم

درگیر هیچ وبلاگی هم نیستم مدتهاس نمیام نت اصلا

ولی اگه یه روزی خواستم براتون بنویسم داستان ستاره رو می نویسم. دختر ساغری اونم

 واسه خودش ماجراییه .البته همه جزییاتو نمیدونم از تخیلم کمک می گیرم و مطمئنم براتون

 جالب خواهد بود

از مسعودم یکی دو بار با خبر بودم اومد خونمون بهمون سر زد زنده بود و مرگی در کار

 نبودبا مادرش رفته یونان و من الان هیچ خبری ازش ندارم میدونم که تا اخر عمر نمیتونه ازدواج کنه

خودمم خوبم  

تنهایی رو دوست دارم حتی وقتی خانواده دارم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12  توسط لیلی  | 

فصلی برای شروع

فرصتی برای شاد  زیستن به من  هدیه شد

پذیرفته شدن  تو خانواده، ارزویی که بسیار زیاد تر از بقیه امال من بود به حقیقت پیوست.

 خدا وند می خواست تمام عزتی که در کودکی از من و خانواده نداشتم دریغ شده بود در اوج

جوونیم بهم هدیه کنه و منو با شادیهای بی بدیل شرمنده کنه.خانواده سلطانیان مثل یه فرشته منو

ستایش می کردن من برای اونها همه چیز شده بودم .ذهنهای ساده لوح گمون می کنن که اونها

به این خاطر که من حاضر شده بودم بچه سلطانیان رو هم نگه دارم و مهریه خیلی کم داشته

باشم این قدر عزیزم، اما من خوب می دونستم که اونها ازینکه می دیدن پسرشون بعد از تنهایی

و زجر زیاد به کسی که وطنی و مرضیه قبولش دارن دلبسته شده خیلی خوشحالن و منو

فرشته نجات اون می دونستن.دیگه لازم نبود چیزی پنهون بمونه دیگه لازم نبود از چیزی فرار

کنم. گذشته رو مخفی کنم .اونها منو با همه شرایط داشته و نداشتم دوست د اشتن و اینو از نوع

 محبت کردنشون میفهمیدم .از طرز رفتار شون  حتی از نگاههای مهربون مادر سلطانیان که

 سر عقد مدام اشک می ریخت و دستمو محکم تو دستش گرفته بود انگار میترسید من از سر

 سفره عقد پا شم و فرار کنم!

******************************************************************************

من اوایل برای احترام و محبت اونها خیلی اظهار شرمندگی و خجالت می کردم اما بعد از یه

 مدت خودمو تو قالب جدید پذیرفتم و به شخصیتم قوت بیشتری دادم . کم کم توجیه شدم که من

 لیاقت این محبتها واحترامها رو دارم و نباید اینقدر ابراز شرمندگی کنم.

به محض تموم شدن کارهای دانشگاه من ومجتبی سلطانیان رفتیم سر خونه زندگیمون .پروین

 خیلی اروم شده بود اوایلش با همه شرایط غریبی می کرد علی رغم محبت زیاد مجتبی و خونوادش دخترم جبهه گرفته بود و تو لاک خودش بود با منم زیاد حرف نمی زد.من نگرانش شده بودم  به علاوه که حضور مهران کوچولو تو بغل من اغوش منو برای پروین کم رنگ تر کرده بود.هر چند مهران با شیرین زبونیهاش و  بازیگوشیهاش ، دنیای بی هیاهوی مارو تازه

کرده بود و روح به زندگی داده بود اما برای پروین رقیب بود  پروین حتی حاضر نمی شد

 بهش دست بزنه یا زیاد نگاهش کنه.من پیشنهاد کردم پروین رو ببریم پیش مشاور .اما مجتبی

 بهم قول داد که ظرف یه ماه همه چی رله میشه.

 بعد از گذشت دو سه هفته بس که خانواده مجتبی و خودش به پروین ابراز علاقه کردن و

بهش اطمینان دادن که دختر خوشگل خانواده اونه و مهران هنوز نی نی کوچولوعه ،پروین

 خانوم هم کوتاه اومد و داداش مهرانشو بغل کرد و انگار همون یه بغل کافی بود تا مهر

 داداشش بشینه تو دل کوچولوش ودیگه از هم جدا نشن . به سرعت اون قدر باهاش اخت شد

 و اونقدر به هم وابسته شدن که اصلا نمی تونستم باور کنم که این دو تا برادر خواهر واقعی

نیستن.اینها همه رو از لطف خدا می دونستم .مجتبی خودش هم یه مرد فوق العاده عاطفی و

صبور بود .در کنارش حس امنیت و احترام زیادی داشتم توی خانوادش اون قدر به من خوش

می گذشت کهگاهی دلم می خواست از فرط شادی یه گوشه برم و گریه کنم.خواهر هاش و

خواهر زاده هاش و برادرش و  تنها جاریم همه با من با احترام و صمیمیت برخورد می کردن


.سه ماه اول زندگیمون فقط به رفت و امدها و مهمونی رفتن تو فامیل بزرگ سلطانیان

گذشت.چه خانواده با شخصیت و با فرهنگی داشتن . مهران هم اون چنان به من مانوس شده

بود که که مادر شوهرم همیشه وقتی می رفتم خونشون برام اسپند دود می کرد که تو مهره 

مار داری چون مهران خیلی بد قلق بود پیش هیچ کس نمی موند ما با مکافات نگهش می داشتیم

 .این که مهران و مجتبی سر انجام گرفته بودن رای اون خونواده خیلی اهمیت داشت من مدتها

گذشت تا فهمیدم که اون خونواده از فوت زن مجتبی چه ضربه سهمگینی خورده و چه قدر

همه به خصوص مجتبی و زندگیش به هم ریخته بود.

من هیچ چیز برای زندگیم کم نمی گذاشتم. حتی وقتی مجتبی قصد داشت تا خونه بخره تا اول

 زندگیمون خونه جدیدمون باشیم  من خونمو فروختم و بعد از سه ماه که خونه پیش ساخته

 مجتبی تموم شد اون رو هم فروختیم تا یه جای بزرگتر بگیریم که یه حیاط هم داشت و نو ساز

 بود من طلاهای کم و ماشین رو هم فروختم و سه دنگ خونه رو مجتبی به نامم کرد .و پول

 ماشین رو برام تو بانکشون حساب باز کرد که سود بیاد روش.تو این مدت اصلا به فکر کار

کردن نبودم اون قدر درگیر جا به جایی از خونه استیجاری به خونه خودمون  و خرید وسایل

 بچه ها و زندگی بودیم که حتی نتونستم یه خستگی درست و حسابی در کنم بعد از دانشگاه ،اما به همه خستگیهاش می ارزید.

محال بود مهران شب از خواب بیدار شه و مجتبی زودتر از من از تخت نپره پایین و بغلش

نکنه بیشتر وقتها اصلا نمیذاشت من بیدار بشم.من در کنار مجتبی تازه داشتم معیارهای یه مرد

ایده ال رو تجربه می کردم که مردها اون ظاهری که ما خیال می کنیم بیرون می بینیم نیستن

واقعا.

 شخصیت درونیشون ،احساساتشون،ظرفیتهاشون و تواناییهاشون ممکنه اصلا در بر خوردهای

 اول به چشم نیاد. ازینکه چنین قسمتی نصیبم شده بود به خودم افتخار میکردم.مامان زنده نبود

 تا خوشبختی منو ببینه. زنده نموند تا ببینه دخترکی  که کشون کشون با چشمهای گریون از

 مدرسه اوردش خونه و انداختش گوشه اتاق که  دیگه هوس نکنه بره مدرسه تا دوباره سوتی

 بده،حالا برای خودش رفته دانشگاه و کسی شده.دختری که همیشه چوب حماقت پدرشو

خورده بود و مظلومیتش و گذشته ش همیشه مجبورش کرده بود تا سرشو بندازه پایین حالا

میتونس سرشو بگیره بالا و با افتخار کنار شوهرش راه بره. دختری که فکر میکردن اگه به یه

پیرمرد پولدار شوهرش بدن خیلی شانس اورده ،حالا دست یه مرد جوون با عرضه رو محکم

تو دستاش گرفته بود.مامان کجا بود تا ببینه من قوی بودم و دووم اوردم و با بی کسی هام و

 شبهای تنهاییم به امید صبحهای روشن سوختم و ساختم تا این روزهای طلایی رو ببینم .پدرم

 کجا بود تا ببینه دخترش پاره تنش مثل خودش تو منجلاب غرق نشده و الان یه خانواده بزرگ

 به داشتنش افتخار می کنن.....


مجتبی که می دید تو فکرم کنارم چمباتمه میزد و دستشو رو کمرم اروم حرکت میداد

:داری فکر میکنی؟

: اوهوووم

:به گذشته هااااا؟

:اره....خیلی هم دور نیستن ولی .....خیلی تلخ بودن

:میخوای در بارشون بنویسی؟

:اوهوووم

:نمیخوام هیچ وقت تلخیها رو مرور کنی؟من میخوام ازین به بعد هیچ کدوممون به تلخیهایی

 که سرمون اومده فکر نکنیم

یه احترام نظامی بهش دادم و

 گفتم:چشم قربان

***************************************************************************

زندگی 

زندگی

زندگی

امید برای نجات همیشه هست

درسهای من

برای نسلهای شما



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20  توسط لیلی  | 

فصل 22

گاهی با یک اسم میشه زنده موند ..گاهی با یه صدا میشه امیدوار شد و گاه با

 عشق میشه پرواز کرد.

من با زندگی هیچ کس کاری ندارم تنها اصرار برای موندن و موندگار شدن منو

 وادار به نوشتن میکنه.

مطمئن باشید که تنفر شما رو درک میکنم.همون تنفری که من از رفقای زن صابر

داشتم .همون تنفری که من نسبت به دخترای همکلاسیه پیمان داشتم .همون

 تنفری که ..............

کاش صبور بودین. کاش مودب بودین. یکی از دوستان خبر داد که تو این نظرات خیلی

 بی ادبی کردین .من اصلا نظری رو حذف نمی کنم .چون شما مختارین هر چی تو

 دلتونه بگین مثل من که هر چی تو دلمه میگم پس ما  مثل هم هستیم. 

به پاس اونها که گاهی ازشرم نوشته های من سرخ شدن و عذاب کشیدن ولی

 تحمل کردن و منو تیر بارون نکردن.من حتی شما رو که در حد مرگ ازم متنفری

 دوست دارم .تو دنیای من دوست نداشتن وجود نداره

*****************************************************************************

برای بقا به عشق حسین محتاج بودم به رویای بودن واشنایی و هم صحبتی باهاش.من به همه

 اینها و بیشتر ازین ها محتاج بودم.تقریبا می دونستم که ما به زودی با هم بر خورد می کنیم

 .می دونستم که من می تونم به راحتی باهاش دم خور بشم.می دونستم که وقتی با زنش زندگی

 نمی کنه یعنی ازش دل خوشی نداره. ولی می ترسیدم.ازینکه زندگیش به خطر بیفته و مسبب

 من باشم و ابروم تو فامیل وطنی بره.پس هیچ کاری نمی کردم جز انتظار حتی گاهی از کنار

 پنجره هم با تردید نگاهش می کردم.

وطنی می دونست حسین نزدیک خونه من کار گرفته ونگران بود .سراغشو می گرفت من

 میزدم به بی خیالی و می گفتم اصلا نمی بینمش.وطنی اصرار داشت بهم بقبولونه که با زنش

 اشتی کرده تا من از حال و هواش در بیام.هر چی تلاش می کردم بهش بفهمونم که من هیچ

 غرضی ندارم .من که نمی خوام زندگی یه زن خراب بشه .من فقط تو دلم ازش خوشم میاد

  نمی شد.اونوقت بود که فهمیدم ادم هر چی که تو دلش هست رو نباید به زبون بیاره.

برف می بارید.من هم چنان دنبال اون جرقه های عشق بودم هم چنان سرگرم خودم و کتابها

 تا روز به شب برسه و شب به روز وخداوند راهی جلوی قلبم باز کنه تا من از این تنهایی

 کشنده خلاص بشم.

وقتی هیچ اتفاقی نیفتاد وقتی حتی از جلوی ساختمون که رد می شدم پروین رو بلند صدا می

 زدم تا حسین منو ببینه ولی نمی دید فهمیدم این راه بن بسته واین ادم نمی تونه مرهم زخمهای

 بی شمار من باشه. مدت زیادی طول کشید تا این مساله رو هضم کنم .من تلاش دیگه ای

 برای به دست اوردن محبت یه مرد که تکلیف زن و بچش معلوم نبود نمی تونستم بکنم.

همه چیز سخت بود .پیچیده بود.همه چیز یک طرفه بود.همه چیز به ضرر من بود.دوباره

 فرو رفتم تو خودم و باز دوهفته دانشگاه نرفتم.روزها فقط اهنگهای بدون کلام طولانی گوش

 می دادم وبه سقف نگاه میکردم یا به پنجره و شبها فقط سیاوش قمیشی گوش می دادم و های

 های گریه می کردم.وقتی حال و روز پریشون پروین رو می دیدم که از ترس به من که زیر

 پتوم شبها گریه میکنم زل زده .دلم کباب می شد اما اون نمی فهمید که تنهایی چه  درد

 وحشتناکیه .فقط با عروسکاش میومد تو بغلم تا من تنها نباشم .منم به خودم می چسبوندمش و

 بیشتر گریه می کردم .به گذشته فکر می کردم و اون همه اتفاقات عجیب که افتاد تا من به

 این جا برسم به همون تنهایی کشنده کودکیم ،به همون رنجهای سخت که تحملش برام غیر

 ممکن بود .روزهای برفی بدون هم دم شبهای مهتابی بدون مونس، ترس های همیشگی یه 

زن برای بقا ومسوولیت دخترکی که نمی دونست پدرش کی بوده و مدتها بود بدون پدر

 زندگی می کرد.خونریزیهام شروع شد بدون علت و بدون توقف یک ماه طول کشید اما

 به شدت گذشته نبود .دکتر گفت از استرس و فشار روحی بوده.پیمان هم به یکی از

 اپارتمانهای وطنیشون  اسباب کشید و من علنا پام از خونه وطنی بریده شد با اینکه اصرار

 می کرد تا رفت و امد معمول رو داشته باشیم  اما من توانایی دیدن همسر پیمان رو حتی

 اتفاقی نداشتم..در نهایت هشت واحد افتادم و تابستون هم درگیر درس شدم.زندگی رنگی

 جز سیاهی نداشت من از تمام ادمها متنفر بودم از همه چیز و همه کس.از خوشیهاشون

 غمگین می شدم . به زنهای خوش بخت که دست شوهراشون رو گرفتن و بی خیال از

 رد شدن ماشینها و عبور بادهای سرد بدون نگرانی از اومدن برفهای سنگین یا گرون شدن

 شهریه مدارس تو خیابون قدم میزنن.به زنهایی که بی غم عالم از شیشه ماشین مغازه هارو

 نگاه می کنن و به شوهراشون که مشغول رانندگی هستن اشاره می کنن......غبطه می خوردم.

من مدتها بود با ارامش مغازه هارو ندیده بودم مدتها بود ارامش نداشتم همیشه نگران خودم و

 دخترکم بودم و اینده مبهم و تنها.واحدهای افتاده رو تابستون بر داشتم و پروین رو هم با خودم

 می بردم دانشگاه .اون روز عصر وطنی زنگ زد و سراغمو گرفت و کلی گله که چرا نمیای

 الان کجایی کی تعطیل میشی .ادرس دقیقت کجاس.با تعجب ولی بی اهیت به سوالاتش جواب

 دادم .بعد از ظهر وقتی کلاس تموم شد من بدو بدو تو حیاط دنبال پروین می گشتم تا زود

 برسیم خونه و به ترافیک برخورد نکنیم.ماشین خراب بود و تعمیرگاه بود به خرج افتاده بود

 و مدام اذیت می کرد.همین طور که دست پروین رو محکم گرفته بودم و از در دانشگا می

 زدم بیرون صدای اقای سلطانیان منو میخکوب کرد.باورم نمیشد ولی اونجابود اومده بود

 دنبالمون.من که فکر میکردم هیچ حسی بهش ندارم اون روز اونقدر از دیدنش خوشحال شدم

 که نگو.سوار ماشین شدیم و تا خونه کلی گفت و خندید هیچ وقت این قدر شاد نبود.فکر کردم

 مست کرده چون از ادم معقول و موقری مثه اون بعید بود قاه قاه بزنه و با پروین این قدر

 کودکانه و شیرین هم کلام بشه.ادمها چند وجه متفاوت دارن و من اون روز یه وجه جدید از

 اقای سلطانیان دیدم.گفت که دلتنگ شده بود و میخواست حرف بزنیم ادرس رو از وطنی

 گرفته بود چون می دونست من مدتیه تلفن همراهم رو خاموش کردم.چه قدر به یه هم صحبت

 اهل دل احتیاج داشتم به مردی که بدون اونکه شهوت رو تحریک کنه و گرد و خاک را

 بندازه بشه در کنارش صدای برگها و رنگها رو شنید و سکوت معنی دارش ادم رو وادار به

 حرف زدن بکنه.چه قدر دلم میخواست همون روز عصر بهش بگم که خیلی دیدنش ارام بخش

 بود اما نگفتم.فردا خانوم وطنی با اهلو عیال اومدن یه جوری جریان رو مطرح کردن که

 انگار همه چیز تمومه و اخر هفته قراره عقد کنیم هر چند به شوخی و خنده گذشت ولی همین

 اتفاق هم افتاد من به دلتنگیها و بهانه گیریهای بچگانم خاتمه دادم و تصمیم منطقی گرفتم .تجربه

 ها  از من یه زن ساخته بود که یه مرد هم بود ولی گاهی دستخوش کودکیهای نکرده خودش

 می شد.تو این تصمیم هم رد پای پر رنگ خانوم وطنی وعشق صادقانه سلطانیان کاملا مشهود

 بود.

اخر هفته بعد اومدن منزلمون برای بله برون یا به قولی عقد کنان، خانواده بی نظیری داشت

 اقای سلطانیان ،این مرد با اون تصورات کوتاه و کوچیک من زمین تا اسمون فرق داشت من

 نمی دونستم چطور این همه خوبی و انرژی رو تو این مرد ندیده بودم.در تمام مدت لبش پر از

 خنده بود و حتی قبل از خوندن خطبه وقتی همه جا شلوغ بود و رفت و امد بود دستمو محکم

 بوسید .حال عجیبی داشتم .اطرافم پر از پاکی بود .پشتم گرم بود اون مردی بود که به خاطر

 من خیلی صبر کرد و با تنهاییش کنار اومد اما عقب نکشید این ها منو امیدوار و شادان میکرد

اون جمعه خیلی خیلی با شکوه بود.من وارد یه خانواده ای شدم که انگار همه منتظرم

 بودن.انگار همه دوسم داشتن.حس بی نظیری بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14  توسط لیلی  | 

فصل 20

فصل بیست ویکم:


بعد ارزاون ماجرا من عوض شدم کمی گوشه گیرتر ،ترسوتر،و دو دل تر.اقای سلطانیان به 

حاشیه رفت.مرضیه خانوم و خواهر اقای سلطانیان علی رغم پی گیریهاشون نتونستن منو

 مجاب کنن که باهاش تلفنی حرف بزنم حالا بیرون رفتن پیش کشم.اما بعد از سه هفته که نه

 جواب تلفن دادم و نه دیدمش. به اصرار مرضیه خانوم که حق به گردنم داشت حاضر شدم

 خودم باهاش حرف بزنم و اگر جوابم منفیه خودم بهش بگم.طبق انتظاری که داشتم تو این 

مدت اون به من علاقمند شده بود و حسابی برای ازدواج با من نقشه کشیده بود.برای گفتن

 نه به مردی که احساستش وسطه نه عقلش ،ادم کارش خیلی سخته.حتی موقع حرف

 زدن صداش به شدت می لرزید. قلب منو می شکست از سنگ دلی خودم ناراحت بودم ولی

 نمی دونستم بعد از ازدواج باهاش باید جواب دلمو چی بدم.نمیخواستم مدام خیال یه مرد دیگه

 تو زندگیم باشه.بدون شوهر بودن بهتر از این بود که تو ذهنم مدام بهش خیانت کنم.اما دلیل

 قابل قبولی براش نداشتم.فقط از حرفایی که تو فیلما یاد گرفته بودم استفاده میکردم و مشورتام

 با خانوم وطنی که زیاد نمیدونست من واسه چی میخوام بگم نه. همین که نظرم عوض شده و

 من تنهایی رو ترجیح میدم تا دخترم ضربه روحی نخوره.ولی خب اونم یه مرد جا افتاده بود

 ومیدونست که این چرندیات فقط بهونس.اخرش همدیگه رو دیدیم چون پای تلفن قانع نشد و

 همونجا  بو برد که دلم جایی گیر کرده و با چشمای اشک الود ازم خداحافظی کرد.با اعصاب

 داغون برگشتم پیش وطنی و زار زار گریه کردم.می تونستم زندگیمو شروع کنم ویه عمر تو

 ارامش زندگی کنم.

می تونستم بهش تکیه کنم با شغل دولتی و مزایای زیادی که داشت دیگه نگران هیچی

 نبودم.نمی دونم چرا خل شدم و اینجوری جواب دادم .اخه رو چی حساب کرده بودم .رو یه

 احساس خام بچه گونه؟رو یه نگاه یا صدای اشنا که حتی نمیدونستم زن داره یا نه.؟رو یه مرد

 که نمی دونستم اصلا براش مهم هستم یانه ؟؟.ایا همون حسی رو که من بهش دارم بهم داره یا

 نه.رو چه تضمینی اخه ؟؟نمی فهمیدم و از اتفاقایی که افتاده بود سر در نمی اوردم.خانوم

 وطنی یه کم سر سنگین شد و دعوام کرد که ادم موقعیت خوب اونم به این خوبی ممکنه کمتر

 سراغش بیاد .با عقلم باید جواب می دادم و مگه مرگم چی بود که گفتم نه؟

منم زیر فشار عذاب وجدان و تنهایی و حس اون عشق نیمه کاره بهش ماجرا رو گفتم وفقط

 ازش خواستم بهم بگه اون کی بوده.خانوم وطنی هاج و واج نگام  می کرد

: تو دیوونه ای!واقعا دیوونه ای .یعنی باور کنم؟؟؟؟؟؟؟

من سکوت کرده بودم واب دماغمو بالا می کشیدم.

: خب اخه مگه عشق یه طرفه به درد تو دختر حساس و زود رنج می خوره؟

:نه ولی اگه احساس منو باور کنه اونم منو دوست داره.مطمئنم!

:نمی دونم زن داره یا نه سنش که کم نیس .تو خیلی عجیب غریب شدی.اصلا فکر نمی کردم

دوباره بری تو فاز عشق و عاشقی .

پسرعموی شریکمونه .معماره.تو کار ساخت و سازه.ولی می دونم که این مدت سر ساختمون

یه بند با موبایل حرف میزد فکر نکنم همچین سرش خلوت باشه احتمالا زن دور و برش زیاده

خیلی خورد توی ذوقم.ولی خب راز دلمو گفته بودمو احتمالا خانوم وطنی تو دلش به حماقتم

 می خندید.قرار شد برام امارشو بگیره ولی امیدوارم نکرد و گفت میدونم سلطانیان دست

 بردار نیست و من وقت دارم تا تصمیم درست بگیرم.باید منتظر می موندم تا سرنوشت بازی

 رو شروع کنه چون به تجربه فهمیده بودم که ابراز عشق کردن یک طرفه فقط اسیبهای خطر

 ناک به من میزنه وبه زور کسی رو تصاحب کردن فقط حسرت به دنبال داره.باید صبورمی بودم.

 صبر سخت ترین کار دنیا.

****************************************************************************

کاشف به عمل اومد که حسین اقا زن و بچه داره.انگار یه پارچ اب سرد ریخته باشن روم.به

 قلبم شک کردم.می دونستم قلبم هیچ وقت دروغ نمی گه ولی چرا این بار جایی بود که می

 دونست نمی تونه زیاد بمونه.به حرفای خانوم وطنی مشکوک شدم .یه شب که مهمون بودن

پیشمون شوهرش رو صدا کردم تو اشپزخونه و به بهونه این که کمکم کنه ظروف رو از

کابینت بیارم پایین ازش پرسیدم در مورد حسین اقا.اونم گفت که ظاهرا با زنش اختلاف داره

 و جدا زندگی میکنن اما جدا نشدن یه دختر بزرگ هم داره دبیرستانیه.با خوشحالی و کور

سوی امید اون شب گذشت و با اینکه از شوهر وطنی خواهش کردم موضوع بین خودمون

بمونه اما مطمئن بودم خانوم وطنی از پچ پچ ما می فهمه که من جریان رو می دونم.با اینکه

 این اطلاعات هیچ کمکی به برقراری ارتباط مون نکرد اما انگار دلمو یه کم خاطر جمع می

کرد که ممکنه من به اون مرد برسم یا فکر کردن بهش خیلی هم کار احمقانه ای نیست اما یه

دختر اول دبیرستان داشتن و کنار اومدن با دختری که احتمالا با پدر ش میخواد زندگی کنه 

کار من نبود چون من خودم هم خیلی سن و سالم زیاد نبود و تجربه برخورد با همچین سنی

 رو نداشتم.خلاصه من تو افکارم تا ته داستان جلو میرفتم و کلی نقشه می کشیدم وقهر و 

اشتی میکردم با دختره حسین کلنجار می رفتم تا در نهایت حسین فقط مال خودم بشه

******************************************************************************

سال اخر دانشگاه،ماههای اخر دانشگاه واقعا خسته کننده بود همش باید تحقیق و ترجمه و پایان

 نامه رو دنبال خودت میکشوندی این ور اون ور.مدتها بود مسافرت نرفته بودم .پروین

 خانومی شده بود حرف گوش کن.همدم ،یه پارچه گل.خودش وقتی کلافگی مادرش رو می دید

 به درساش می رسید و همیشه نفر اول کلاس بود من بهش افتخار می کردم.هر چند بدخلقیهای

 من با تنهاییم رابطه مستقیم داشت اما سر و صدای  کامیونها و بنایی و اپارتمان سازی خونه

 بغلی هم مضاف بر علت شده بود و از من یه زن کاملا عصبی ساخته بود که محال بود یه

 حرف رو بدون فحش دادن بزنم حتی به تموم مجریها و بازیکنهای فوتبال فحش میدادم به

 کتابها به قوری به چایی دم نکشیده و تخم مرغی که داشت تموم می شد و من حال نداشتم برای

خریدنش 20 تا پله رو بالا پایین کنم.پروین گاهی  حرفای عجیبی می زد .گاهی به سن دخترم 

شک می کردم .مثلا یه روز که لیوان از دستم افتاد و خورد شد و من داشتم به سرو صدای

 اپارتمان سازهای بغلی و صدای غر غر کامیونهای اجر فحش می دادم .پروین اومد کمرمو

 بغل کرد و گفت مامان تو خسته شدی بیا بشین من یه ذره ماساژت بدم خوب بشی.من بدون

مقاومت رفتم رو کاناپه دراز کشیدم دستای کوچولوشو رو گردن و سرم حرکت میداد و اروم

زمزمه میکرد: من اگه عروسک نداشتم که تا حالا مرده بودم لا اقل من عروسک دارم

کهشباتنهایی نخوابم  تازه تو رو هم دارم تازه پسر خاله وطنی هم هس با هم میریم

پارک...اوووووه کلی دوستم دارم تو مدرسه  ولی مامان بیچاره حتی یه  عروسکم نداره

 همش درس میخونه انگار با هیشکی دوست نیست.مامان یه فکر خوبی کردم.میخوای من

 باهات دوست بشم؟؟

دستشو می بوسیدم و تازه می فهمیدم که خدا چه لطفی در حقم کرده  که همچین مونسی بهم

 دادهو من گاهی فراموشش میکنم و درگیر تنهایی کذایی خودم میشم.

به شوهر خانوم وطنی سپردم برام یه واحد اپارتمان دنج پیدا کنه چون اعصاب سرو صدا رو

 نداشتم.وطنی که می دونست دردم چیه و تنهایی و بی مردی منو داره داغون میکنه پرس و

 جو نکرد و منو اروم کرد.

:این یه سالم اگه بخونی ایشالا مدرکتو می گیری.یه مسافرت خوب با هم میریم همه خستگیات

 در ره عزیزم!

با غصه خونشون رو ترک می کردم. برگشتن به چهار دیواری غمگین خودم برام سخت بود

 .اقای سلطانیان هنوز ازدواج نکرده بود و سراغ منو از مرضیه خانوم میگرفت.من درمونده

 و پریشون بودم.یه هفته دانشگاه نرفتم و مریض شدم .فشارهای عصبی ناشی از تنهایی و بی

 همزبونی منو از پا در می اورد.مخصوصا اینکه زن باشی و باید همیشه خودت رو سر حال

 نشون بدی تا کسی از غم تو برای پر کردن اوقات فراغتش سوئ استفاده نکنه.از لبخند

 مصنوعی که هر روز صبح به خودم تو اینه میزدم بدم میومد.احساس پوچی میکردم.به بدن

 یخ زده و بی عشقم خیره میشدم.و اه میکشیدم......روزهای سختی بود! 

اون روز وقتی پروین رو از مدرسه می اوردم خونه و سوز اوایل دی ماه صورتمون رو

 می سوزوند و سعی میکردیم تا پامون رو نخاله های ساختمون بغلی گیر نکنه و زمین بخوریم

 .سرنوشت من رو صدا زد...

برگشتم .کسی منو صدا نمی زد ولی انگار منو صدا میزد.

دستها تو جیب پالتو، کلاه ایمنی ،با چنتا مرد دیگه از راه پله های نیمه کاره پایین می پرید

.مدتی تماشاش کردم.ودستمو روی قلبم فشار دادم.

من  از پنجره خونه میتونستم  ببینمش. بیشتر بدون کلاه ایمنی بالا میرفت .حتی گاهی صداشو

 می شنیدم.تو دانشگاه بهش فکر میکردم .تو ماشین بهش فکر می کردم .اون نزدیک من بود

 یه دیوار با من فاصله داشت.و نور به زندگیم می ریخت چه قدر دلم برای تپیدن قلبم تنگ شده

بود .چه قدر دلم برای سرک کشیدن و منتظر موندن و دلهره های کودکانه تنگ شده بود.دیگه

به فکر اثاث کشی نبودم کسی نفهمید چرا.

برای نزدیک شدن بهش هیچ نقشه ای تو سرم نبود می دونستم خودش جور می شه.ایمان داشتم

 اونیکه حسین رو نزدیک من اورده خودش راهشو نشونم میده.

منتظر موندم و کم کم با روزهای خوب اشتی کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11  توسط لیلی  | 

وبلاگ قبلی

سلام با تشکر از پویان و الیسا برای ارشیو و فرستادن وبلاگ قبلی همچنین مجتبی عزیزمن لیاقت این همه لطف رو نداشتم و ندارم

ادرس جدید براتون میزارم تا هر کسی خواست کودکی و نوجوانی منو بخونه سر در گم نشه.البته یه وبلاگ جدید درست کردم و دارم فصلها رو با هم مرتبط میکنم تا زود بزارم تو وبلاگ فعلا فصل یک گذاشتم

www.lyli.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10  توسط لیلی  | 

فصل 20

یه خواهش این ای دی منه همینم

ایمیلمه(khaterate_yek_farari@yahoo.com)

اونهاییکه وبلاگ قبلی رو ارشیو کردن منو منتظر نذارن

برام بفرستین خیلی بهم لطف میکنین

راستی این وبلاگ رو هم باید یه جایی نگه دارم که  یه هو غیب نشه



فصل بیستم:

بی عشق بهشت همان جهنم خداست

***************************************************************************

شوهر خانوم وطنی رفت تو کار ساخت و ساز با   شوهر خواهرش شریک شدن و

 تصمیم گرفتن خونه رو بکوبن و اپارتمان کنن.انگار پیمانم شریک شده بود خلاصه وقتی

 خانوم وطنی داشت وسایلشو بسته بندی میکرد تا موقتا یه جای کوچولو اجاره کنن و خونه

 رو بکوبن .

من تقریبا هر روز بهش سر میزدم و کمکش میکردم پسرش فوق العاده شیطون بود و دوباره

 حامله شده بود .من از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم اما گاهی تو خودم کز میکردم

 و دلم میخواست پروینکم یه خواهر یا برادر داشته باشه تا تنهایی ازارش نده و مثه من همش

 دنبال یه مونس له له نزنه.خانوم وطنی می فهمید حالمو همش میگفت اصلا بچه نمیخواستیم

 دیگه از دستمون در رفت .واقعا دیگه حوصله شب نخوابیا و گرفتاریای بچه رو ندارم تازه

 دارم یه نفس راحت میکشم .

اما من دلم میخواست. نمیتونستم تنهایی پروین رو پر کنم .شیرین زبون با نمکی که مثه یه

 گل تمیزو خوشگل و پرناز وادا بود.مونس تموم غمهای کودکیم شده بود .با نقاشیهای جالب

 و عجیبش منو غافلگیر میکرد بعضی از نقاشیهاشو به استاد روان شناسیم نشون میدادم و

 اونم با تعجب نگاه میکرد و میگفت بیارش کلینیک باهاش حرف بزنم .همش یه مرد سیبیل

 کلفت کنر من میکشید با اینکه نه پیمان سبیل داشت نه شوهر وطنی نه مردای دیگه که

 ارتباط فامیلی باهاشون داشتیم .فقط صابر سبیل داشت که پروینم هیچ وقت اونو ندیده بود.

من حیرون میموندم .قلبم تیر میکشید .خلاصه این بچه بیچاره بچه صابر بود.مثل خودم تو

 دار بود میفهمیدم گاهی زیر پتوش گریه میکنه و به من میگه خواب بد دیده ولی دلش برای

 باباش تنگ میشه .مخصوصا وقتی وقتا  پدرای بعضی بچه ها میاومدن دنبال دختراشون

 دم مدرسه.من داغون می شدم .اون نباید مثه من تو کف پدر می موند و حسرت میخورد .

من با جدیت به خواستگار جدیدم فکر کردم و وقتی با وطنی مشورت کردم وهمه تحقیقات

 و پیش بینی ها رو کردیم .حتی شوهر وطنی رفت محل کارش وازش پرس و جو کرد.

زنش تو تصادف مرده بود و یه پسر دو ساله داشت.مرد معقول و با ادبی بود .کارمند بانک

 بود .از اقوام یکی از دوستای مرضیه خانوم.این ازدواج فقط به خاطر پروین بود واسه همینم

 چند بار باهاش رفتم بیرون و پروینم بردم تا ببینم برخوردش با دخترم چطوریه.اوایل خیلی

 رسمی بود با دخترم طوریکه پروین وقتی میرسیدیم خونه میگفت این مرده دیگه کی بود چرا

 اینقدر اخم کرده بود من دوسش ندارم شبیه بابای فاطمه بود .پروین بابای فاطمه رو دوس

 نداشت ازش میترسید چون خیلی هیکل درشت و یه اخم همیشگی داشت. اما کم کم که بیشتر

 رفت و امد کردیم پروین ازش خوشش اومد .میگفت: مامانی الان که میبینمش شبیه بابای

 فاطمه نیس بیشتر شبیه بابای ساراس.یه کم مهربونتر ازونه فکر کنم.در تمام این مدت پروین

  اقای سلطانیان رو با پدر تموم همکلاسیاش شبیه سازی کرد و دنبال یه نکته میگشت که اونو

 از بقیه باباها متمایز کنه.من خودم همیشه با استادم مشورت میکردم و دقیقا متوجه معنی این

 مقایسه ها می شدم .بغلش می کردم و می گفتم .اصلا غصه نخور اگه ازش خوشت نیومد

 نمیزارم بیاد بابات بشه!

درست همون موقع ها که میخواستم جواب مثبت رو بدم .همه چیز عوض شد .یکی دو روز

 از اومدن خانوم وطنی به خونمون میگذشت تا اثاثیه رو جابه جا کنن مهمون من بودن.منم

 درگیر اقای سلطانیان بودم و هر روز با خانوم وطنی اخلاق و رفتارشو جوانب زندگی رو

 نالیز میکردم.من دیگه اون دختر 16 ساله نبودم که از زندگی هیچی ندونم حالا تازه 

میفهمیدم که ازدواج چه تصمیم مهمیه تو زندگی .هر چی بهش فکر می کردم انگار تصمیم

 گیری سخت تر میشد به خانوم وطنی می گفتم پس عشق چی میشه. پس دل من چی میشه؟

میگفت عشق خودش به وجود میاد نمیشه بر اساس عشق و عاشقی پیش رفت .خودت که کم

 ندیدی ازین عشقای پوشالی.عشق مال قصه هاس ولی اگه میخوای واقعی باشه فقط تو زندگی

  مشترک باید دنبالش بگردی.کم کم مجاب میشدم که عشق های قبل از ازدواج فقط هوسه و

 ارزش نداره بر پایشون یه زندگی شکل بگیره چون تا هوشس رفع میشه بنیان خانواده هم به

 خطر میفته.

تو همین کش و قوسها بودم و با سلطانیان بیذون قرار میذاشتم همدیگه رو می دیدیم.عشق در

 من به وجود نمی اورد .فقط کششهای خاص جنسی بود که وادارم میکرد از بودن در کنارش

 خسته نشم.

خونه وطنی دست معمار و کارگر بود تا تبدیل به اپارتمان بشه گاهی می رفتیم بهش سر می

 زدیم دیوارها خراب شده بود و کارگرا با چشمهای دراومده از کاسه مارو نگاه می کردن

 .شوهر وطنی با دوستش سر ساختمون بودن و گاهی با وطنی از طرحهاشون حرف

 میزدن.اون موقعها این اپارتمان سازیها خیلی سود داشت و تقریبا هر کسی که ویلایی نشین

 بود فکر اینکه اپارتمانش کنه حتما تو سرش می چرخید.ولی به اندازه این سه چهار سال

 رونق نداشت این کارا ولی به هر حال سود بود.من تو این افکار بودم که اگر منم پول داشتم

 میتونستم یه واحد اپارتمان بزرگتر داشته باشم تا پروین بتونه گاهی دوستاشو دعوت کنه

 خونمون.یا اینکه ماشین رو بفروشم شاید بشه ولی خب نمیشد ازینکه می دیدم ادمها به فکر

 پیشرفت زندگیهاشون هستن خوشم میومد ازینکه میدیدم اینده نگری خانوم وطنی رو که وقتی

 بچه دومش بیاد اونم یه خونه بزرگتر داره خیلی خوشم میومد.تو همین فکرا بودم که یه

 صدای عجیب دلنشین منو متوجه خودش کرد

داشت با شوهر وطنی و شریکش حال و احوال میکرد.سلام کردنش و نوع بیان کلمه هاش

 دلمو لرزوند.هر چی تلاش کردم صورتش رو ببینم که این کیه اینقدر دلنشینه

 برخوردش.نتونسم چون وطنی دستمو کشید و گفت بسه دیگه زیادم تو کار مردا فضولی

 کنیم خوششون نمیاد بیا بریم.

با اینکه یکی دو بار پشت سرمو نگاه کردم اما بازم اون مرد بر نگشت تا من ببینمش.

اما تموم اون شب بهش فکر کردم .به اینکه اگر با اون صدا به من سلام کنه چه حس قشنگیه.

یا وقتی اسمم رو صدا کنه چه حسی بهم دست میده.مدتها بود یه چیز خاص منو متوجه خودش

 نکرده بود.نه یه صورت خاص نه یه صدای خاص نه یه برخورد خاص مدتها بود حتی یه

 انسان خاص منو تحت تاثیر قرار نداده بود کم وبیش متوجه می شدم نود درصد ادمهای دور

 و برم عین همدیگه ان هیچ کس حرف تازه ای برای گفتن نداره.ولی اون روز اون صدا منو

 دوباره تو رویاهای شبونه دوست داشتنیم غوطه ور کرد وهمش صورتش رو تجسم

 میکردم.گاهی شبیه پیمان ولی دلم نمیخواس مثه پیمان باشه گاهی شبیه عبدلحمید اما ازش

 متنفر بودم گاهی شبیه هیچکس ادم بدون صورت با صدای گیرا و مهربون و دوس

 داشتنی.شاید بعد از اون روز بارها خواستم به بهونه مختلف وطنی رو بکشونم سر

 ساختمون اما یا جور نمی شد یا خودم می ترسیدم اما ارزو میکردم یه بار دیگه اون ادم

 رو ببینم.

****************************************************************************

 .پایان سال سوم دانشگاه بود و من درگیر امتحانهای سخت و استرس شدید شده بودم.طبق

معمول موقع امتحانها ناخنهای من از بس جویده میشدن داغون بودن و گاهی موهام هم کم

 پشت میشدن .کار ارایشگاه خستم میکرد و بعد از اون پروین و ثبت نامش تو کلاسهای

تابستونی تا یه کم سرگرم شه و از شانس بد من کلاس به درد بخور و ارزون اطرافمون نبود

 و من مجبور بودم جاهای دورتر بذارمش که اصلا فرصت نمی کردم هر دو ساعت با ماشین

برم دنبالشو تازه به کارهای خونه هم برسم در ضمن باید صرفه جویی میکردیم چون هزینه

 دانشگاه ازاد کمر شکن بود..ولی با همه این اوصاف وقتی خیلی خسته ودرمونده می شدم

 ته دلم یه خوشحالی عجیبی بود بی نهایت شیرین که دخترخلاصه از اون گذشته کوفتی جدا

شدی و الان این همه سختی بهت می چسبه لا اقل به خودت افتخار میکنی .و سرتو بالا

می گیری.اونقدر این حس بهم انرژی می داد که خستگیم فراموشم می شد. بیشترین

کیفم وقتی بود که می دونستم دارم واسه امتحانهای دانشگاه حرص می خورم.و این حرص

 خوردن میرزه.چون  مثل بقیه دخترها دارم با سواد و دانشگاهی می شم و این خودش کلی

افتخار بودبرای من.که پله پله با مصیبت به این جا رسید ه بودم.

**************************************************************************

تقریبا کار ساختمون تموم شده بود و یه کم  نازک کاریهاش باقی بود .فرصت خوبی بود چون

 خانوم وطنی و پسرش تقریبا هر روز سر ساختمون بودن اما از شانس بدم امتحانها داشت

 پدرم رو در می اورد و کوچکترین فرصتی که پیدا می شد باید درس می خوندم وازین نظر

 هم بهم فشار میومد چون مثل بچه ها خیالپردازی می کردم که شاید اون اقا رو دوباره بشه

 دید در حالیکه از اون موقع ماهها گذشته بود و کار ساختمون تموم شده بود اما تاثیر عمیق

صدای اون مرد منو پریشون می کرد ازینکه ببینم رو کتاب ولو شدم و دارم رویا میبافم

 حرصم در میومد .بنابراین تصمیم گرفتم برای اینکه یه کم روحیه داغونم هم بهتر شه پاشم

 برم خونه وطنی و یه سری بهش بزنم و یه کم از دست درسا غر بزنم تا سبک شم یه روزم بیشتر

 برای امتحانم فرجه نداشتم و هنوز اصلا به نصفم نرسونده بودم کتابمو.با اعصاب پریشون

 دست پروین رو گرفتم و با عصبانیت راهی خونه امیدم شدم خونه خانوم وطنی که دوباره

 داشت وسایل رو جمع میکرد که کم کم توی اپارتمانش منزل کنه.اقای سلطانیان همچنان زنگ

 میزد و منتظر بود تا من امتحانهامو تموم کنم تا باهاش ازدواج کنم هر چند جواب قطعی نداده

 بودم ولی خب بهترین موقعیتم بود.اصلا حوصله حرفاشو نداشتم و موقع امتحانها حرف زدن

 و بیرون رفتن رو قدغن کرده بودم.

دیدن وطنی  ارامش بود .تنظیماتشون برای مصادف شدن تولد بچه دومشون با رفتن به خونه

 جدید یه کم به هم ریخته بود .یعنی خونه هنوز اماده نشده بود و بچه به دنیا اومد تو همون

خونه اجاره ای فسقلی .پرستار گرفته بود و با این حال کلی گرفتار بود.ولی اونقدر از دیدن

 من ابراز شادی می کرد که ادم فکر می کرد هیچ غمی جز دوری من تو دلش نیس.

رختخوابها و لباسها وسط اتاق ولو بود کارتونهای ظروف و خرت و پرتای دیگه.

کارگر تو خونه بود داشتن و وسایل بزرگ رو میبردن.تا چند روز دیگه باید میرفتن تو خونه

جدید.پسر دومش بر عکس اولی خیلی اروم و ساکت بود .بغلش کردم.پروین همیشه اصرار

داشت بغلش کنه.دلش داشت می ترکید از ذوق داشتن یه داداش کوچولو .علنا میگفت به پسر

وطنی حسودیش میشه چون داداش داره.

با وطنی در مورد اون همه درس نخونده و کلاسای پروین درد دل می کردم و اونم از

 مشکلاتش می گفت که ببین منم با این همه گرفتاری دست کمی از تو ندارم تازه کلی هم 

قرض و قوله داریم ،می بینی که هممون یه جورایی گرفتاریم .

که صدای شوهرش که می گفت یا الله یا الله ....به گوش رسید پرستار سریع روسری سر کرد

 و نی نی رو از من گرفت .من و وطنی هم رفتیم  توی حال .

شوهرش ،شریکش واون مرد توی حال ایستاده بودن.من به سرعت رفتم توی اتاق قلبم به شدت

می زد .مثل 15 سالگیم هول شده بودم .باورم نمی شد که دیدمش اونم اونجا .اونم با این 

وضعیت بلبشوی من.چه قدر دلم می خواست بازم برم توی حال تا ببینمش.خوب ندیده بودمش

فقط صداشمنو غافلگیر کرد.همون صدای فوق العاده وبرخورد بی نهایت اشنا که به من لبخند

می زد واحوالمو می پرسید.شریک به خانوم وطنی در مورد کارهای کوچولوی مونده توضیح

می داد و شوهروطنی هم به کارگرها امر و نهی می کرد .گوشم تیز بود ببینم اون مرد چی

میگه.اونم گاهی بین صحبت شریک می پرید و امار درست مصالح و هزینه ها رو می داد

انگار مامور شهرداری ،یا معمار ی چیزی بود ولی نمی دونستم چرا همش با ایناس.یه بیست

دقیقه ای گذشت من هر چی گشتم یه اینه کوچولو پیدا کنم خودمو مرتب کنم گیرم نیومد چون

موهام ژولیده بود یه شال پیدا کردم انداختم رو موهام و رفتم برای خداحافظی .قرار بود عصر

هم بیان و خانوم وطنی رو ببرن برای یه چیزایی ازش نظر بخوان.شوهرش تو اتاق لبهای

وطنی رو بوسید و گفت استراحت کن اگه نتونستی اصلا نمیخواد غروب بیای.من خودم خرید

می کنم.

حسین اقا با من خداحافظی کرد.حتما متوجه نگاه عمیق من شده بود چون دیگه لبخند نزد فقط با

 مکث انگار با یه دنیا حرف نگفته خداحافظی کرد.رفت و انگار دل منم کند و با خودش برد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13  توسط لیلی  | 

فصل 19

فصل نوزدهم:

زندگی پر از بازیهای عجیب و غریبه اگه شک دارین یه سری به ارشیو خاطراتتون

 بزنین.اونوقت می بینین که خیلی اتفاقا به هم مربوط بودن و خیلی از چیزای نا خوشایند

 زندگی ما مقدمه خوشیهای بعدی بودن.باید صبور بود و گاهی که از اراده مون خارج

 میشه سرنوشت ،همه چیزو سپرد به دست تقدیر تا هر جا که میخواد ما رو بکشونه و ببره.

********************************************************************************

ستاره اومد ارایشگام .باورم نمیشد اومده باشه .با تعجب اتاق کوچیکمو نگاه می کرد .هر چند

 این ارایشگاه فسقلی در مقایسه با جاهای قبلی که داشتم خیلی حقیرانه بود ولی انگار برای

 ستاره خیلی به نظر میومد

: واقعا مال خودته؟ کار میکنی؟خوش به حالت!

:نه اجارس .پولدار نیستم مثه شما(خندیدم )

: ما..؟کی گفته ما پولداریم.پس پولدار ندیدی.ولی خداییش فکر نمی کردم دیگه  ادامه تحصیل

 بدی و تو دانشگا بخوریم به پست هم.البته اون موقع هم درست بد نبود ولی خیلی شیطونی

 میکردی.

: اره.حواسم پرت بود الان سرم به سنگ خورده.بچه دارم دیگه.

با تعجب وهاج و واج به پروین که داشت میومد تو ارایشگاه و کیف مدرسشو میذاشت رو

 میزم نگاه کرد.

:باورم نمیشه.چه نازه.جدی دخترته؟؟

:اره بابا .شبیهم نیس؟

نمیدونم اون موقع چه حسی داشت ولی انگار بغض کرده بود.

:فکر میکردم ازین زنهای خیابونی بشی.به دل نگیر ولی وضع خونوادت خیلی خراب بود.

ولی انگار تو زن زندگی شدی و من زن خیابون(بغضش شدیدتر شد و صداش لرزید)

من ابروهای ناقصش رو بر داشتم و برای موهاش رنگ اماده کردم .داشتم از فضولی میمردم

 ولی همون حس کمتر بودن از دوران مدرسه توم مونده بود. انگار اون دختر هنوزم با داشتن

 خونواده خوب و ثروت و بابای خوش تیپ به من پز می داد و من رو نگران وضعیتم

 میکرد.اما نگاه کردن به پروین و قشنگیهای پاک دخترونش منو پر از غرور و افتخار

 میکرد..دیگه مهم نبود قبلا چی بودم چه جوری بودم چه قدر تحقیر شدم .الان چیزی ازش

 کم نداشتم تازه یه چیزایی  داشتم که انگار اون داشت با حسرت بهش نگاه میکرد.هر چند نیش

 و کنایه های تو حرفاش منو ازار می داد اما حکایت از یه درد عمیق داشت که من روم نمی

 شد ازش بپرسم .هیچ وقت روم نمی شد از زندگی خصوصی کسی چیزی بپرسم.

وقتی بهش از نزدیک نگاه میکردم متوجه شباهتش با پدرش می شدم.چه قدر اون مرد رویاهای

 کودکی منو رنگارنگ میکرد.چه لحظه های فراموش نشدنی رو تو اغوش پدر اون میگذروندم

 .و چه واقعیت تلخی رو در اغوشش تجربه کردم .ستاره هیچ وقت نمی تونست درک کنه که

 من چه قدر برای بودن در کنار همچین پدری گریه کرده بودم .

اونقدر غرق خاطراتم شدم که نفهمیدم کی موهاشو شستم و چه حرفایی بینمون گفته شد.فقط

 یادمه گفت باباش میاد دنبالش.چون خیلی مواظبشه که دست از پا خطا نکنه .و نتونسته اونروز

 باباشو بپیچونه و با دوست پسرش بره بیرون.من دیگه از دوس پسراش چیزی یادم نیس چون

 تمام حواسم رفت پی اون مردی که اون موقع فقط پدر بودن رو ازش میخواستم و بعدها که

 مردها رو شناختم فهمیدم اون از من چی می خواست.برای دیدنش مشتاق و بی قرار بودم

 انگار دلم میخواس برم تو حال و هوای کودکیم همون حس پر شور و پر شهوت و دوست

 داشتنی،ولی افسوس زمان که میگذره و ارزشهای زندگی که برای ادم معلوم میشن دیگه

 جاذبه های کودکی به قوت خودشون باقی نیستن ما دیگه هیچ وقت از عروسکهای کودکیمون

 لذت نمی بریم و با مداد روی دیوار خط نمی کشیم.ساغری مرد افسرده ودرب و داغونی شده

 بود که به شدت منو متاثر کرد.اصلا منو نشناخت.تو نگاهش اون شیطنت دلربا دیده نمی شد

 انگار عمل  داشت.باورم نمی شد همین چند سال یه مرد اینقدر فرسوده بشه.با التماس به توپ

 و تشر ستاره جواب میداد که زودتر سوار ماشین شه.چه قدر ازینکه دیده بودمش دلخور بودم

 نباید اجازه می دادم رویای کودکیم داغون بشه.هر گز نباید دلمون بخواد حس کودکیمون رو

 دوباره زنده کنیم .

*****************************************************************************

بعد از اون ماجرا ستاره باز هم اومد پیشم .همیشه هول هولکی میومد .پسرها میومدن

 دنبالش.تو این ملاقاتها انگار جای امنی برای اون پیدا شده بود که گاهی درد دل کنه مدام از

 نداشتن پرده و مشکلات بعد ازدواج می پرسید.فهمیدم یه کاری دست خودش داده .هر چند

 طول کشید تا مغر اومد وبر خلاف انتظارم کار هیچ کدوم از پسرای دانشگا و خیابون نبود.

کار دوست پدرش بود.من نمیدونستم باور کردنی هس یانه ولی .ساغری یه مبل فروشی زده

 بود با دوستش شریکی و ستاره تو رفت و امداش به مغازه خاطر خواه شریک پدرش میشه

 و چون اون موقع سال اخر دبیرستان بوده و شهوتشم بالا ،تو یه روز که ساغری مغازه نبوده

 شریک پدرش با همون حرفای رنگ و لعاب داری که ساغری داشت منو لخت میکرد اونو

 رو یکی از مبلهای مغازه لخت میکنه و بعد از چند بار که بهش از پشت تجاوز میکنه ترتیب

 پرده ناز نینش رو میده.

خب من تو باور کردن این قصه حیرون بودم.اما میدونستم  اگه خالی نبسته باشه این دست

طبیعته که داره انتقام بی حیایی پدرشو میگیره و میزاره تو کاسشون.هر چند برام واقعا زجر

 اور بود شنیدن این ماجرا و به هم خوردن شراکت پدرش و داغون شدن زندگیشون بعد هم

 اعتیاد به خاطر از دست دادن سرمایه و کار و عذاب وجدان پدر احتمالا از بلاهایی که سر

 امثال من اورده بود.خلاصه طومارشون پیچیده بود به هم و ضع زندگیشون جالب نبود.

ستاره هم بعد از کلی افسردگی و پشت کنکور موندن و منزوی شدن بدون اینکه والدینش از

 ماجرای بی پرده شدنش خبر دار بشن با هر پسر دیگه ای که بهش تعارف کرده هم خوابه

 شده بود  تا جبران اون شکست سخت عشقی و تجاوزهای وحشیانه اون مرد رو بکنه ویه

 جوری خودشو گول بزنه و اروم نشون بده .اینها همش برداشت من از ماجرای ستاره بود.

من بعد از دونستن کل ماجرا دو شب تمام گریه می کردم .راضی به زجر کشیدن یه دختر

 نبودم هیچ وقت با تمام زجری که پدرش به من داد دلم نمیخواس دخترش از دست بره و

 بشه یه هرزه که هر کی تو دانشگا راست میکنه سراغ ستاره رو بگیره.دلم میخواس کمکش

 کنم اما چطوریشو نمیدونستم.درگیری ذهنی که ستاره برام درست کرد و وارد شدن به زندگی

 اون، منو بیشتر به خودم اورد تازه می فهمیدم چه قدر خدا هوامو داشته چه قدر خدا دوسم

 داشته چه قدر همه بد بختیهای زندگیم خوشبختی بوده اسمشون.

خدا رو شکر می کردم و اشک می ریختم. 

******************************************************************************

منم مثل بیشتر دانشجوها درگیر گرفتن نمره قبولی شده بودم .و برام مهم بود که کمتر هزینه

 تراشی کنم.بعضیها اعتقاد داشتن که یه پولدارشو تور کنیم و خرج دانشگاهو بندازیم گردنش 

ولی با چیزایی که من از ستاره شنیده بودم کلا پارسا و زاهد شده بودم و فکر میکردم خدا منو

نجات داده و من حتما نظر کرده ام.بنابراین نه کسی فهمید که من شوهر ندارم نه کسی برام

 مزاحمت درست کرد. هر چند گاهی سراپا نیاز می شدم و دلم میخواس یه ارتباط دوستانه

 سالم داشته باشم تا این تنهایی خسته کننده داغونم نکنه اما  تجارب گذشته وخاطرات

ستاره منو  به شدت ترسونده بود.پروین بزرگ شده بود و دیگه نمی شد با کسی جلوی اون

تلفنی هر و کر کنم یا قرار بذارم.دیگه روم نمی شد بسپرمش دست خانوم وطنی و شرمندگی

برام بمونه .چون دیگه نمی خواستم وطنی نگرانم باشه.یا با پیمان رو به رو شم.دعا می کردم

دو سال باقی مونده دانشگاهم به خیر بگذره و کاری دست خودم ندم.این وسط دو سه تا

خواستگار برام پیدا شد. ادمهای خوبی بودن از فامیلهای دور مرضیه خانوم و بعضی از

مشتریهام ولی اصلا نتونستم به ازدواج فکر کنم.ازینکه یه مرد غریبه رو چطور باید به

 پروین که زندگیم بود تحمیل کنم ترس داشتم .تازه اصلا ارتباط حسی باهاشون بر قرار نمی

شد یا زن مرده بودن یا طلاقی. برام خوشایند نبود .انگار اونها هم به زور میخواستن دوباره

ازدواج کنن.اصلا مشکل جنسیم حل شده بود دیگه اون شدت و هیجان رو نداشتم بیشتر بی

پناهی و تنهایی ازار دهنده بود .واقعا گریه اور بود.اینکه همیشه تو اظطراب از دست دادن

ابروت باشی و الان یه دختر داری که بی ابرویی تو ایندشو تباه میکنه.اینکه کسی دنبالت

 نیفته و حرف در نیاد پشت سرت اسون نیس.باید اونقدر جدی راه بری و همش اخم کنی و

 سلامها رو سرد جواب بدی و مواظب چشمهات باشی که نگاهها رو جذب نکنن و مواظب

 قلبت که نلرزه ومواظب فکرت که درگیر کسی نشه تا خطا کنی.اینها همش سخته .همش

 برای موجودی به نمام انسان که پر از خواسته و نیازه یعنی سختی.یعنی محرومیت از

 چیزهایی که نیازهای عادی یه موجود اجتماعی و یه زن عاطفیه.

*****************************************************************************

چیزی حدود یک سال و خورده ای  بدون ارتباط جنسی گذشت و فکر کردم تونستم این نیاز

 رو سرکوب کنم.اما چشمها و نگاهها دنیای ادم رو زیر  ورو میکنن ومن بعد از مدتها که هر

نوع حس بیگانه ای رو پس زده بودم درگیر یه نگاه تازه و جوندار شدم وزندگی خاکستری پر

 استرسم یه کم رنگی رنگی شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22  توسط لیلی  | 

فصل18


خوشحالم که با دقت پی گیری میکنید و مو رو از ماست میکشید

خوشحالم که شما رو دارم

از اعترافات بی شرمانه ام باید عذر بخوام اما شاید شما هم باید گاهی به اعترافات

 یه ادم بد گوش بدید تا قدر ادمهای خوب رو بیشتر بشناسید

چیزی نمونده تا خاطراتم تموم بشه یه کم تحمل کنید

به لطف دوستان وبلاگ قبلی حذف شده یا حذفش کردند

 خلاصه از صفحه بلاگفا محو شده اما ایا این وقایع را هم میشه

به این اسونی پاک کرد؟

(خیلی ناراحتم ....لحظه های زندگیم بودن )


*****************************************************************************

فصل هجدهم:

دنیای رویایی دانشگاه با تموم اون تعریفایی که از ش شنیده بودم جلوی روم بود.مثل تموم

 موقعیتهای دیگه زندگیم که اولش منو مجذوب میکنه و من توش گم میشم .دانشگاهم اول منو

 حسابی جو گیر کرده بود برخورد با اون همه پسر تو سالن و حیاط و کلاس.نشستن توی

 کلاسایی که به ادم حس بزرگی میداد.استاد استاد گفتن همکلاسیها،همه و همه برام تازگی

 داشت عجیب بود شیرین بود .برای رفتن به دانشگاه خیلی زود از خواب بیدار می شدم 

اونقدر انرژی داشتم که نگو. اوقدر زرنگ شده بودم که نگو .زمان ما مثه الان اینقد ازادی تو

 پوشش و ارایش نبود. منم از جمله ادمهایی نبودم که خودم رو  تو چشم بیارم .چون میدونستم

 دردسر ساز میشه و من با بچه کوچیک نمیتونم با پسرا بر بخورم .به علاوه رابطم با علی

 اونقدر حس بدی بهم داده بود که حاضر نبودم دیگه با هیچ مردی رابطه داشته باشم هر چند

 همه چی شرعی و قانونی و معلوم بود اما حس بدی برام موند ازون رابطه و اصلا منو

 ارضا نکرد فقط اعصابمو خورد کرد .وقتی برای خانوم وطنی اینا رو میگفتم سرشو

 تکون داد و گفت منم واسه همین جلوتو نگرفتم تا خودت به این نتیجه برسی اگر به فکر 

یه ازدواج مناسب نباشی ناچار باید وسیله ارضای هوس مردها و پسرها بشی و تو این

 روحیه رو نداری شاید فکر کنی خیلی هوسبازی و خیالپردازی کنی اما تجربه هات

 بهت ثابت کرده که زنها فقط میتونن یه مرد رو عاشقانه دوست داشته باشن .میدونی

 ما زنها بیش از اونکه تشنه س ک س باشیم تشنه عشق هستیم و تو گاهی راه رو

 اشتباه میری و گاهی با اونکه میدونی اشتباه میری دلت نمیخواد برگردی و ادامه ندی.

********************************************************************************

اگر بگم دوران دانشگاه برام جذابترین  دوران زندگیم بود

 دروغ نگفتم.همه چیز بوی تازگی میداد هر روز ادمهای جدید و حرفهای جدید ،اتفاقات تازه

 .هر چند من در طول ترم اول مثل همه سال اولیها ترسو و خجالتی بودم اما باز هم به راحتی

 میشد فهمید که چه ادمهایی تو نخ من هستن و میشه با چه ادمهایی دوست شد.راستش برای من

 تصور مردها غیر از اینکه یک موجود صر فا سک سی هستن خیلی غریب بود ازینکه می

 دیدم پسرها به کتابها و کلاسها و استاد هم فکر میکنن خیلی جالب بود دیدن مردها در قالب

 غیر از قالب غریزشون برام واقعا تازه و دوست داشتنی بود.تازه ارزش ادمها رو کشف

 میکردم .بیشتر ته کلاس می نشستم و با تمام وجودم به صدای استاد گوش میدادم و درکش

 می کردم .برعکس من ،دخترها به فکر نامه پرونی و پسرها به فکر مزه ریختن بودن.

من حرص می خوردم که چرا نمیفهمن که این موقعیت چه قدر عالیه که تو یه محیط امن و امان

 از هم چیز یاد می گیریم و ادمهایی به این فهمیدگی به ما درس میدن .انگار دور و برم رو

 احمق ها گرفته بودن .با اینکه میتونستن بیرون از کلاس شیطنت کنن چرا باید اون لحظه

 های شیرین رو از خودشون دریغ میکردن .با این تواصیف حتما درک کردین که من چقدر

 عاشق یاد گرفتن بودم و چیزهای دیگه برام چقدر بی ارزش بود.تحقیق کردن و رفت و امد

 به کتابخونه اشنایی با افکار و ایده های بلند ادمهای بزرگ منو از دنیای کوچیک و حقیر

 خودم کشوند بیرون کم کم افقهای تازه ای به روم باز شد برعکس همکلاسیهای بازیگوشم

 که با خواهش و التماس تحقیقهاشونو کنسل میکردن یا با کپی کاری نمره میگرفتن من برای

 تمام تحقیقهام واقعا کتاب خوندم و چیز یاد گرفتم و و اینها رو مدیون دو سه ترم اول

 دانشگاهم.فعالیتهای من و نپرداختن به حاشیه منو به داشجوی خوبی تبدیل کرده بود که علی

 رغم منزوی بودن تو کلاس،نمره های خوبی می گرفت و محبوب اساتید بود.اما منم مثه همه

 دانشجوها همچین که هول ولای دانشگا و محیط جدید از سرم پرید و فهمیدم نمره خیلی هم

 مهم نیس .از فاز درس خوندن و مثبت بودن خارج شدم .هر چند زمان ما به ازادی الان نبود

 دانشگاهها و به پوشش و روابط بچه ها خصوصا دخترها خیلی گیرمیدادن اما جوونها به هر

 طریقی راهی برای برقراری ارتباط پیدا میکردن و سر خودشونو گرم می کردن.همه این

 مشاهدات و گاهی دیدن دختر پسرا پشت درختا و بوته ها مشغول لب و لب بازی دل ادمو

 اب میکرد. زن بودن من وازادی بی قید و شرطی که این  موضوع بهم میداد،منو از گرفتار

 شدن تو یکی دیگه ازون بازیای عشقی و س ک سی  میترسوند .این واهمه جلوی هر نوع

 ارتباط عاطفی رو میگرفت.این در حالی بود که اصلا تمایلی نداشتم کسی بدونه من شوهر

 ندارم و حتی ازدواج داشتم قبلا.ولی خب تغییر اندام .و حالت جا افتاده و زنونه بدنم نمیتونس

 ادعای دختر بودنمو تایید کنه .بناچار دروغ میگفتم که شوهر دارم و حلقه دستم مینداختم تا هر

 پسری که با ولع بدنمو نگاه میکرد و زیر چشمی انگشتامو می پایید حساب کار دستش بیاد که

 من صاحب دارم.

****************************************************************************

*بعد از سه ترم همه چیز عادی شد تقریبا صورتها همون صورتهای همیشگی بودن مسیرها

 دیگه جذابتی نداشتن.حرفها پیشنهادها و نگاهها تکراری و قابل پیش بینی بودن .موندن تو

 شرایط سکون برای جوون پر شوری مثل من که طعم مرد رو چشیده بود خیلی سخت بود

 این در حالی بود که خانوم وطنی کلی سفارش کرده بود که اگه لو بدی مطلقه ای میشی هم

 خوابه همه پسرای دانشگا. اگرم نشی مثه یه ج ... ه بت نگا میکنن تا راضیت کنن که بری تو

 بغلشون.این وسط تنهایی و خیالپردازی،بسته بودن دست و پایی که همیشه ارزو کرده بودم

 باز باشه و حالا بود ولی نمیشد از ازش استفاده کرد خیلی منو اذیت می کرد.مدرسه پروین

 یه کم دور بود و دانشگاهم خیلی بد مسیر .اما چاره ای نبود .هر چند یکنواختی کسالت باری

 سراغم اومده بود ولی میدونستم اوضا اینجوری نمیمونه.اون روز وقتی میخواستم پروین رو

 از مدرسه برسونم خونه خانوم وطنی تا برم دانشگا یه حس عجیبی داشتم یه اشوب خاصی تو

 دلم بود .فکر کردم مریض شدم یا معدم درد میکنه ولی بعد از باز شدن در خونه معنی

 دلشورمو فهمیدم.

پیمان با یه بچه کپی خودش تو بغلش در رو باز کرد.خشکم زده بود اب دهنمو به زور قورت

 دادم و سلام کردم.اونم طفلکی دست و پاشو گم کرده بود .تعارف کرد و سرخ و سفید شد.

از ترس اینکه زنش رو ببینم نرفتم داخل ولی در لفافه اشاره کرد که کسی خونه نیس. با احتیاط

 پروین رو بردم تو اتاقو دستاشو شستم و غذاشو گذاشتم رو گاز .در تموم این مدت قلبم تند تند

 میزد و شر شر عرق میریختم .مثل اینکه واقعا کسی خونه نبود نمی خواستم مثل زنهای

 شکست خورده خودمو به لال بازی بزنمو سر افکنده باشم.خودمو جمع و جور کردمو

 حرفامو مزه مزه کردم.

:خب به سلامتی!چه بچه نازیه.خیلی شبیه خودتونه ها.

با همون دستپاچگی بدون اینکه نگام کنه: ممنون.ماشالله پروینم خانوم شده هااا فقط مارو تحویل

 نگرفت

یه کم راحت تر شدم

: نه خجالت کشیده یه کم غریبگی می کنه .

اونروز اولین کلاس داشگاه  رو از دست دادم چون همین جوری کج دار ومریز صحبتهامون

 دو ساعتی طول کشید.انگار سیر نمی شدیم با کوچکترین حرفی خندمون می گرفت من پسرشو

بغل کرده بودم و بوسش میکردم انگار خودشو می بوسیدم اونم اینو می فهمید.

:مامانش نیس؟

:با ابجی رفتن دکتر؟خانومم یه کم ناخوش بود.

تا جلو در دنبالم اومد.

: پروین مامانی مواظب دوست کوچولوت باشیا!

این نوع نگاه کردناش همیشه حرف داشت و این جور من من کردناش یه دنیا درد دل بود اما

 من مجال نداشتم هر لحظه خانوادش میومدن دلم میخواست یه جمله ای یه چیزی بهم بگه که

 من تا یه سال شارژ باشم مثلا اینکه دلم برات تنگ شده بود  یا از دیدنت خیلی خوشحال شدم

 یا یه همچین چیزایی.اما نگفت من خداحافظی کردم وقتی داشتم درو می بستم اومد تو چار

 چوب در و بیرون رو نگاه کرد

: راستی یه چیزی؟.....مثل دفعه اول که تو این چار چوب دلمولرزوندی امروز داغونم کردی

نگات سگ داره!

و خندید منم خندیدم.وقتی رفتم تو ماشین صدای ظبط رو بردم بالا.رو ابرا پر زدم تا رسیدم

 دانشگا .انگار دلم میخواس به همه سلام کنم به همه بخندم انگار میخواستم عاشق شم به دنیا

 عشق هدیه کنم.اونقدر کلماتش پر انرژی بود که واقعا تا چند ماه منو از هر نوع نیاز جنسی

  دور نگه میداشت .هر چند بعد ازون ماجرا دیگه همچین اتفاقی نیفتادو من هر گز

 دوباره اونجا ندیدمش اما شبهای متوالی به خوابم اومد وتا اوج کامروایی باهاش پیش رفتم .

****************************************************************************

*اواخرسال دوم دانشگاه وقتی همه چی روال عادی پیدا کرده بود و من تونسته بودم موقعیت

خودم و به عنوان یه زن شوهر دار و بچه دار تثبیت کنم.بازی سرنوشت یه بار دیگه دست

 قدرتمند خداوند رو نشونم داد و وادارم کرد تا قدر موقعیت خودمو بدونم .ترم  بهار بود

 نزدیک امتحانهای پایان ترم ،پروین درس خون و بلبل زبون و بازیگوش بود.من مدتها بود

 هیچ رابطه ای با کسی  نداشتم گاهی شک میکردم که هنوز ایا غریزم سر جاشه یا نه.

 ولی اونقدر با جنس مخالف تماس داشتم تو دانشگاه که دیگه برام جالب نبودن.گاهی فکر

 میکردم میشد ازین فرصت طلایی و این همه پیشنهاد توپ استفاده کرد و با یکی دو تا ازین

 پسرها قرار گذاشت و به قول شما حال کرد ولی همون موقعهاتو دانشکده بغلی یه سمینار

 گذاشتن و من هم  به اصرار یکی از دوستام رفتم . از سمینار چیزی یادم نیس ولی اسمی که

 منو میخکوب میکرد و سر در گم اسم ستاره بود که یاد گذشته رو زنده میکرد.این ستاره 

که معروف بود تو دانشکده کی بود .ضرب المثل هرزگی بود کی بود .باورم نمیشد ساغری

 باشه.تا خودم دیدمش یه بار جلو دانشکده خودمون با موهای پریشون و ارایش تابلو با

 زرنگی از در دانشگا زد بیرون و اون ور خیابون یه ماشین مدل بالا با سه تا پسر سوارش

 کردن.خودش بود خوش هیکل و لوند شده بود خوشگل نبود اما اونقدر به خودش رسیده بود

 که فکر میکردی داری میره عروسی.اوایل باور نداشتم تا بعدا چند بار به دانشکده بغلی هم

 سر زدم و ستاره رو هر بار با یکی از پسرها دیدم.صدای خندش همه جا رو پر میکرد.

سابقش گویا خراب بود .چندین بار حراست،چندین بار تا مرز اخراج .به هر حال ترم اخر

 بود.بیرون از دانشگاه هم با ماشینهای انچنانی منتظرش بودن.

به بی عرضگی خودم خندم میگرفت از طرفی خدا رو شکر میکردم که اینجوری بی 

ابرو یی نکردم تو دانشگا.حالا هر غلطی کردم تو اتاق خودم بوده و خیال خودم.یاد پدر بی 

همه چیزش افتادم که از تمام احساسات من به نفع شهوتش سود میبرد .دست طبیعت همون

 بلا رو سر دخترش میاورد و حتما ساغری هم خبر داشت.دلم میخواس بعد اونهمه وقت

 ببنمیش .میخواستم حسم رو امتحان کنم.ولی وقتی دخترشو میدیم که چندش اور  و

 انگشت نما شده بود اصلا دلم نمیخواس یادم بیاد قیافه باباشو.

****************************************************************************

ولی دست سرنوشت منو با ستاره و پدرش رو به رو کرد.نمیدونم اونروز برای تحقیقهای

 خسته کننده اخر ترم تو کتابخونه میچرخیدم یا میخواستم یه کتاب برای اوقات بیکاریم امانت

 بگیرم ،یادم نیس،به هر حال ستاره با یکی از کتابدارهای بامزه  مشغول لاس زدن بود .چه

 هیکل تر و تمیزی داشت و شیک پوش مثل دوران راهنمایی.چیزی نمونده بود اون مرد

 ستاره رو بکشونه تو بغلش وقتی ستاره ریز ریز ریسه میرفت از خنده.من از پشت جایگاه

 مطالعم حواسم بهش بود .حسادتهای کودکانه اون موقع ،اتاق خواب ستاره،پرده های رنگی،

عروسکهای قشنگ،بابای خوش تیپ.تو عوالم خودم بودم که همکلاسیم اومد دنبالم.من نگاه

 معنی داری به ستاره کردم و رد شدم واونم کمی مکث کرد ولی مطمئن بدم که نشناختم.تا

 همون روز عصر تو دانشکده خودمون دیدمش مثه اینکه از پسرای دانشکده خودشون سیر

 شده بود .باز تا نگاهمون به هم افتاد مکث کردیم .هر دو تردید داشتیم.من دل به دریا زدم

: سلام ستاره جون شناختیم؟؟؟

: نه شما؟چی کار دارین همش زاغ سیاه منو چوب میزنین ازین جاسوسای دانشگاهی؟

:نه عزیزم منم همکلاسی راهنمایی....میز اخر 

یه هو برق گرفتش

:اووووووووووووه باورم نمیشه چه عوض شدی ولی فرم حرف زدنت همونجوری بچگونس

اونروز پسر بازیو بی خیال شد و با هم نهار خوردیم و کلی حرف زدیم.گفتم ارایشگا دارم تا

 اگه خواس بیشتر ببینمش.هرگز فکر نمیکردم بیاد ارایشگام.

البته تقربامطمئن بودم بیشتر به خاطر این اومده که مطمئن شه راست گفتم یا خالی بستم.

اونروز خیلی چیزا فهمیدم


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15  توسط لیلی  | 

فصل 17

فصل هفدهم:

زندگیهای به بن بست رسیده رو نمیشه کش داد .زندگیهای بی عشق رو نمیشه ادامه داد.

 من نمی خواستم پیمان فسیل بشه .من نمی خواستم کسی به پای من بسوزه.من که فکر نمی

 کردم ارزش فداکاری یه مرد رو داشته باشم .بیشتر باورم نمی شد که به پام بمونه. بیشتر

 می ترسیدم از روزهای غمگین اینده که تو حسرت یه بچه با اشک به نی نی های مردم خیره

 بشه . بیشتر می ترسیدم از نافرمانیهای خودم .ازینکه پامو کج بذارم و شرمنده شم. ازینکه تا

 اخر مدیون مردی هستم که به خاطر من از بزرگترین لذت زندگیش صرف نظر کرد . من

 تاب این همه کرامت اونو نداشتم. خودم رو  مستحق همچین شانسی نمی دونستم . میخواستم

 خوشحالیشو ببینم هر چند بارها بغض کرد و گفت ما با هم خوشحالیم .

 وقتی می خواستم دنیا رو بهش هدیه بدم با ازادیهاش و لذتهاش با داشتن یه فرزند که از پشت

خودش باشه وبهش افتخار کنه و اصالتشو حفظ کنه، حس میکردم چقدر سبک شدم  چه قدر راحتم .

می تونستم یه کم از بزرگ منشیش رو جبران کنم .چون من هم از زندگی مشترکم می گذشتم

 به خاطر اون ،کاری که این روزها کمتر مرد یا زنی میکنن.کاری که فقط من با شرایط

 روحی و خانوادگی من میتونستم انجامش بدم . من که تو زندگیم یاد نگرفته بودم سوئ

 استفاده کنم یاد نگرفته بودم توقع داشته باشم .یاد نگرفته بودم حقم رو بگیرم .یاد نگرفته

 بودم بتیغم ،بچاپم، گرگ باشم.

اون زمان برای جاری شدن خطبه طلاق چیزی حدود سه ماه تو دادگاه و مراکز مختلف

 روانشناسی و پزشکی و دفتر خونه در رفت و امد بودیم .وقتی ادم تصمیمش رو میگیره

 تا وقتی جدا بشه اونقدر طولانی میشه و سنگ پشت سنگ میفته جلو پای ادم ،که اگه سر

 یه مشاجره قصد طلاق داشته باشی پشیمون میشی و زندگیتو ادامه میدی. اما من تصمیم

 دیگه ای داشتم .تموم این مدت اصلا به ازادیها ی بعد طلاق فکر نکردم . 

نامه های کمیسیون پزشکی و عقد نامه و کلی فتو کپی و امضا و اثر انگشت .

از لحظه ای که خطبه جاری شد مثل یه پروانه مجنون  میخواستم برم تو بغلش و گریه

 کنم.اونقدر دلتنگی می کردم تا خونه که نگو ،اونقدر گریه کردم تو راه، تو ماشین، که

 نپرس.خودشم گیج بود می گفت: چرا اینکارو کردیم؟ من نمی فهمم چی شد من راضی شدم.؟

تموم مدت توی راه هم دستم محکم تو دستش بود ،نمیتونستم غریبه فرضش کنم.نمیتونستم

 محرم نا محرم کنم.اون از هر محرمی محرمتر بود. ما شبها و روزهای زیبایی داشتیم من

 بدون دستهای پیمان می مردم ،نابود می شدم.

خانوم وطنی بغض الود هر دو مونو بغل کرد.نهار اونجا بودیم ما سعی می کردیم همه چی

 عادی باشه .اما بغض داشت خفمون میکرد.مردها اینجور موقع ها میزنن بیرون و سیگار

 میکشن یا میرن رو پل عابر پیاده به انتهای خیابون نگاه میکنن قدم میزنن.....

زنها اینجور موقع ها دنبال یه جای دنج هستن که گریه کنن و همه حادثه ها رو مرور کنن

 از اخرین بوسه های مردشون تا نگاههای خواهانش پای میز طلاق.....

ولی وقتی تو دلت خدا باشه و بدونی اون این کارتو می پسنده، دلت بدجوری اروم میشه و

 بیشتر گریه میکنی چون دوستت داره خدا.اونم من که همیشه دلم میخواسته یه کار بزرگ

 کنم.همیشه دلم میخواسته به خدا بفهمونم که منم میتونم یه کاری بکنم که اون دوس داره نه

 خودم.

تو دو هفته اخر پیمان وسایلشو منتقل کرده بود خونه خواهرش. من چنتا از پیراهن هاشو

 ادکلنهاش و  چنتا چیز خاطره انگیزشو نگه داشته بودم .یکیشم همون شورت پاداربود که

 اولین شب هم خوابیمون از پاش در اوردم و خیلی دوسش داشتم .حتی وقتی ازدواج کردیم

 دیگه نذاشتم بپوشه و نگهش داشتم .بدجوری غریزه ام رو تحریک میکرد بدجوری منو دیوونه

 میکرد انگار بمب خاطره بود چون وقتی میبوسیدمش با می بوییدمش نمی فهمیدم زمان چطور

 گذشت و این همه خاطره چطور مرور شد!

**********************************************************

مرضیه خانوم و دختراش وطنی چنتا از دوستام نذاشتن روزای اول حس تنهایی منو داغون

 کنه .اصلا باورش خیلی سخت بود عجیب بود.تصورش برام ممکن نبود .جلوی تلویزیون

 هیشکی دراز نکشیده بود.صدای اب از تو حموم نمیومد بوی تن پیمان تو خونه نبود .انگار

 پیمان همه جا بود .وهیج جا نبود .انگار داشتم دنبال رد پا میگشتم وبو میکشیدم و جای

 انگشتشو رو شیشه میبوسیدم.من دوسش داشتم.این حس زیبا رو الان درک میکردم .بیشتر

 از اونکه عادت کرده باشم به بودنش.می پرستیدمش.به خودم میومدم میدیدم مدتهاس زیر

 دوش حموم هق هق کردم .یا تو دستشویی بغض گلومو فشار میده .به خودم میومدم میدیم

 دارم لباساشو اتو میکنم و جا میخوردم.توصیف تلخیهای طلاق حتی برای اونها که با کینه

 از هم جدا میشن خیلی سخته زنی نیس که بگه بعد طلاق خیلی خوش به حالش شده.محاله

 ما زنها به مردها خو میکنیم مثه یه مرغ عشق براشون پر میزنیم ،اواز میخونیم .ازینکه تو

 قفسشون هستیم لذت می بریم.ازینکه اونها به ما دون میدن کیف میکنیم .من اینجوری بودم از

 این ازادی وحشتناک می ترسیدم ازین بی پناهی هراس داشتم.تنهایی مثل پنجه های شب

 منو فرا میگرفت و همه جا رو تاریک میکرد

چند ماه گذشت افسردگی دامنم رو گرفت کتاب میخوندم تو این مدت اونقدر کتاب خونده بودم

 که کمدم جا نداشت .اما یه روز صبح که بلند میشی و می بینی اواخر ساله و تو تنها به برفها

 نگاه میکنی و دخترت با دختر بچه های توی کوچه ادم برفی ساخته خیلی دلت می گیره که

 چرا هیچ کس دست تو رو نمی گیره تا با هم قدم بزنید .شاید اگر بود هرگز قدم نمیزدید اما

 حالا که نیس خیلی دلت میخواد قدم بزنید.....همون شب تنهاییها و همون دلواپسیها.

ازین حسرتها و اهها وگریه ها زیاد پیش میومد .یکسال گذشت بی هیچ اشتهایی برای بوییدن

 تن مرد دیگه ای تو انزوای تلخ تمام زنهای مطلقه.

پروین اماده میشد بره پیش دبستان،من گرم نبودم .خونریزی داشتم .بلای بی درمون .

از پیمان هیچ خبری نبود .وطنی کمتر سراغ میگرفت. اما همیشه مراقبم بود.بهم اطمینان

 خاطر داده بود که دیگه حرفی از پیمان به میون نمیاد و مدیونم کرده بود اگه از روابطم با

 غریبه ها مطلعش نکنم.مرضیه خانوم برام یه اپارتمان پیدا کرد تو کوچشون که تنها نباشم 

اما قبول نکردم.یه جای دیگه پیدا کرد که زیادم بهشون نزدیک نباشه .

اسباب  کشیدم.هیچ عشقی منو وادار به کار نمی کرد .داشتم میمردم از بی انگیزگی.اگر بگم

 کنار اومده بودم با شرایط دروغ بزرگی گفتم .فقط به خاطر پروین وانمود میکردم که خوبم.

همین توجیه کردن پروینم خودشم مصیبت بزرگی بود که هر وقت دعواش میکردم میگفت

 بابا پیمانم دعوام نمیکرد تو خیلی بدی..!!

من بغض میکردم از حرفش .دلم میسوخت که از پدر خیری ندیده.بعد از مدرسه رفتن پروین

 .منم با محیط مدرسه اشتی کردم .روابطم و رفت و امدهام با پروین ،شور و نشاط کودکی و

 مدرسه رو تو من زنده کرد و من شروع کردم به خوندن کتاب برای دانشگاه .به خانوم وطنی

 خبر دادم تا خوشحال شه .خیلی علاقه جالبی بود .من میون مادرهای بچه های دیگه انگشت

 نما نبودم می تونستم حرف بزنم.نظر بدم . دخترم با افتخار نشونم میداد.من حتی کاندید

 انجمن اولیا شدم .اما ترسیدم قبول کنم چون کاندیدهای دیگه یکیشون معلم ویکیشون فوق

 دیپلم حسابداری بودن.ترسیدم کم بیارم.بیشتر همین موضوع تشویقم کرد تا برا دانشگا 

اقدام کنم.

تو این مدت با یه نفر رابطه مختصری پیدا کردم که چندان مهم نبود و فقط در حد رفع نیاز

 دلبسته شدیم .من به سرعت این رابطه رو کات کردم .از این نوع روابط همیشه نگران و

 ناراحت بودم اما چاره ای هم نبود من مثل هر زن دیگه ای گاهی واقعا نیازمند میشدم.اما

 عشقی در کار نبود تنها یه غریزه که مارو به هم پیوند میداد و بعد از اون اتفاق دیگه دلم

 نمیخواس ببینمش.هر چند اون بیشتر تشنه و وابسته میشد .تازه اون موقع فهمیدم که چه قدر

 مردهای متاهل تهرون بی وفا و بی اراده ان.تمام پیشنهادهای دوستی و ارتباطم از طرف

 متاهلها بود .دیگه به ازدواج فکر هم نمیکردم.

****************************************************************************

نزدیک امتحان دانشگاهها بود من یه جای کوچولو اجاره کرده بودم وبازم کار میکردم .

کم کم راه زندگی برام مشخص شده بود .دیگه قالب یه زن و یه مادر رو پیدا کرده بودم .

هر چند همیشه ترس همیشه دلهره همیشه نگاه سنگین دوست و اشنا ازار دهنده س .اما یاد

 گرفتم زندگیمو بچر خونم  واینقدر خودخوری نکنم.پروین یکهفته با خانوم وطنی و خانوادش

 رفت مسافرت بعد امتحانها،اون موقع وطنی در جریان رابطم با علی بود.و نمیخواس بچه با

 خبر شه .اون رو برد تا من و علی راحت باشیم .تو اون یه هفته اون مرد هر شب مهمونم

 بود .با اینکه متاهل بود و زن و بچه داشت .اما بهانه های الکی برای تو جیه رابطش داشت

 منم اصلا حال و حوصله شنیدن بهونه هاشو نداشتم .حتی گاهی از خوابیدن تو بغلش خوشم

 نمیومد اما انگار یه عقده ای بود تا جای خالیه پیمان پر بشه و نیاز جسمی بدنم ارضا بشه هر

 چند از لحاظ روحی هنوزعطشناک بودم.عطشناک یه نگاه با عشق یه دوستی بی قید و شرط

 یه مرد واقعیمثه پیمان که هرگز از دوس داشتنش پشیمون نشم.

*****************************************************************************

اون سال دانشگا قبول نشدم ،چندان امیدی هم نداشتم.دانشگا ازاد پذیرفته شدم .به خاطر هزینش

 اول بی خیال شدم اما اصرار خانوم وطنی منو راهی کرد.

اونجا یه محیط رویایی بود.یه جای بی نظیر.که فقط تو خواب میشد دید.برای من ته همه ارزوها بود



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12  توسط لیلی  | 

فصل 16

فصل شانزدهم:

نوروز رسید.مامان هنوز زنده بود.پیمان به زندگی با من عادت کرده بود دیگه گله  گذاریاش

 کمرنگ شده بودن.دخترم و برادر ناتنیم رفیق شده بودن.من تو این مدت بس که وقت برای دو

 تا بچه گذاشته بودم تا پیمان رو عصبی نکنن،خیلی لاغر شده بودم و خودمو فراموش کرده

 بودم.حتی برای عید موهامو هم رنگ نکردم.وطنی رفت مسافرت با خاله سمی اینا

.هیچ کس عید دیدنی نیومده بود تا روز سوم  که مرضیه ، دختراش و داماداش اومدن.چه قدر

عوض شده بودن .چه قدر خانومتر شده بودن دختراش. .چه بامعرفت بود این مرضیه !

هر بار که زنگ تلفن صدا می کرد قلبم تیر می کشید  .برادرم هم گوشش زنگ میزد و مثل

 فشنگ می پرید طرف گوشی: ما مان ...مامان....

روز چهارم عید مامان رفت.راحت شد!

حول و حوش ظهر سهیل زنگ زد.به زحمت شناختمش.گفت پسرش رو نیاریم.

من همون موقع بلیط گرفتم و بچه ها رو سپردم به مرضیه خانوم که طفلک شوهرش اومد در

 خونه بچه ها رو برد خونشون تا پیمان بیاد.

تو اتوبوس یه دل سیر گریه کردم.

مامانو زیاد دوس نداشتم ولی نمی دونم چرا اینقدر دلم سوخته بود.فکر می کردم مامان

 تاوون همه بدیهاشو داده بود.فکرمی کردم تو همین دنیا زجرشو کشید. ماهها با زخم و درد

و فلاکت جون کنده بود.دلم براش میسوخت که نتونس زیاد زندگی کنه.همون موقع تصمیم

گرفتم که دیگه اشتباه نکنم.مثل همیشه تا یه اتفاقی میفته ما جو گیر میشیم و فردا یادمون میره.

 .من میخواستم طعم زندگی خوب رو بچشم.نمیخواستم با زجر زندگی کنم.نمیخواستم همه از

 رفتن من نفس راحت بکشن.عقده خوب بودن داشت منو میکشت.میخواستم جای همه ادم بدای

 زندگیم خوب باشم ولی منم خیلی بد بودم ناخود اگاه بد بودم چون بد بار اومده بودم چون

 ذهنیاتم خراب بود چون افکارم سالم نبود.

از فامیلای سهیل چندتایی اومده بودن.سر قبر وقتی داشتن مامان رو میذاشتن تو قبر حالم بد شد

انگار منم داشتم می رفتم تو قبر .بوی مرده میومد.فقط من باید گریه میکردم . کسی از من

وسهیل به مامان نزدیک تر نبود.سهیل پریشونی مردای درمونده رو داشت.من خیلی تنها بودم. 

پیمان هم نیومده بود، مونده بود پیش بچه ها.

چه قدرر مرگ نزدیک بود .چه قدر همه چیز بی ارزش بود.

به زور چند قطره اشک ریختم . نگاه فامیلهای کم تعداد سهیل روم سنگین می شد ..شب موقع

شام خواهرهای زبر و زرنگ سهیل حسابی ازم تشکر کردن که بچه رو نگه داشتم و گفتن

میان تهران تا ببرنش شهرستان.مقاومتی نکردم. میدونستم مامان  نمیخواس بچه رو

ببرن اما من رغبتی به اون بچه چموش بی ادب نداشتم. هیچ دلبستگی بین منو برادرم نبود

 .همون طور که بین من و پدرم نبود .همون طور که بین من و مادرم نبود .

هفته دوم عید وطنی و خانواده از سفر بر گشتن .

پیمان درمونده بود که  از خانوادش جدا شده بود.یه جورایی داشت تحمل میکرد زندگیشو

 .وقتی وطنی از خاطرات اصفهان تعریف میکرد پیمان از شدت ناراحتی میخواست از

 اتاق بره بیرون .اون به خاطر من و مادر مرحومم پا بند شده بود.پیمان دیگه ادم فبلی نبود.

وطنی هم وطنی قبلی نبود.بعد از عید روابطش کم شد .پیمان هم بیشتر وقتها شام میرفت خونه

 خواهرش.وقتی من از وطنی جویا می شدم میگفت خسته بود اینجا یه چیزی دادم بهش خورد

 ولی گفتم واسه شام تو هم جا بزاره.

اونقدر فکرهای گوناگون تو سرم می چر خید که ارایشگاه رو از یاد برده بودم.زنها زود

 میفهمن که کجای کار هستن.می دونستم دارن برا پیمان نقشه میکشن.مثل روز روشن بود .

تصمیم گرفتم درس بخونم تا متفرقه امتحان بدم . تا تو دل وطنی جا بشم تا ازین پوچی

دلگیردربیام تا اینقدر نا امیدی منو زجر نده. اهدافم فراموش شده بود من که

اینقد دوس داشتم درس خوندن رو اینقدر گرفتار زندگی شده بودم که تازه میفهمیدم درس

 خوندن اونقدر ها هم هدف عالی نیس. ولی  ذهن درگیرم اروم میشد وقتی می خوندم.

 .دنیای جدید خودشو نشونم میداد.سعی میکردم گذشته رو فراموش کنم. بوی بهار میخورد

 زیر دماغم و حال و هوای کوچه ها و صدای بازی بچه ها تو کوچه ،ادم دلش میخواس

 دست شوهرشو بگیره محکم و بره بیرون تو خیابون راه بره هوا بخوره .ببینه زنها چی

پوشیدن چطوری ارایش کردن.تن دختراشون چه لباسی کردن.ولی پیمان دل و دماغ نداشت

خیلی پریشون بود.هر چی می رفتم بغلش تا از زیر زبونش بکشم داره چی میگذره بهش .

منو می پیچوند و مثلابا من می خوابید تا یادم بره سوالام.ازینکه مجبور بود مدام جلوگیری

 کنه خسته شده بود .من به علت خوردن قرصهای پیشگیری چاق شده بودم و دکتر گفته بود 

برای اینکه بار دار نشم باید هر چند مدت روش پیشگیری عوض شه.بنابراین پیمان مجبور 

بود تن در بده به روشهای دیگه.

می گفت بیشتر اعصاب خوردش به همین خاطره.من باورم نمی شد مردها اینقدر به

 نزدیکی بدون قید و شرط اهمیت بدن.نزدیک خردادماه .فتانه اومد حساب کتاب کنه

 .میخواس بره یه جا تنهایی ارایشگا بزنه.به گفته خودش با فیلمبرداره دو ماه رفیق بودن و

 کلی براش خرج کرده بود و یه گردنبند بهم نشون داد که پسره براش خریده بود.من نمی

 تونستم دنیاشو درک کنم .که در ازای پول و طلا حاضر میشه با مردای کوچکتر از خودش

بخوابه در حالیکه یکی دو ماهه ولش می کنن.ازینکه کلا حساب کتابامون جدا شده بود خیلی

راضی بودم و می تونستم کاملا فراموشش کنم.

وطنی که متوجه شد دارم میخونم خیلی خوشحال شده بود. بازهم تمام تلاشش رو سر

 امتحانهای من کرد .بیشتر معلمها رفیق فابریکش بودن و من به جز سه تا درس بقیه رو

 قبول شدم.مطمئن بودم شهریورهم قبول می شم.چیزی تا دیپلم نمونده بود.دخترم بزرگ 

شده بود شبیه مسعود بود چشمهاش.

****************************************************************************

****************************************************************************

 یک سال به همین ترتیب گذشت.علی رغم انتظارم برای جدایی پیمان نه وطنی و نه خودش ،

 حرفی نزدن و  اقدامی نکردن.

می دونستم که خواه ناخواه باید این اتفاق بیفته .مگه می شد پیمان بچه نداشته باشه .اونم ادم

 بچه دوستی مثه پیمان.

من می خواستم پروین رو بزارم مهد کودک و کلاس نقاشی بفرستم.

برای دیپلم معطل بودم. انتظار کشنده ای بود زمان ما برا دیپلم گرفتن

.همه ورقه ها میرفت تو استان صحیح می شد کلی طول میکشید جوابش بیاد تازه دیگه دست

 معلمها هم نبود که پارتی بازی بشه .مثل الان اینقدر کشکی نبود.من برا امتحان نهاییا خیلی

 زحمت کشیده بودم.پیش یکی دو تا از  معلمهای همکار  وطنی چندین جلسه رفته بودم

وپول خرج کرده بودم .خیلی استرس داشتم شبهای امتحان از شدت اظطراب و حجم درسها

 موهای سرمو میکندم تا اروم بشم . وقتی وطنی زنگ زد و گفت نتیجه ها اومده و داره

 میره مدرسه  من از ترس رفتم زیر دوش و پروینم با خودم بردم  حموم و زیر دوش

 اینقدر گریه کردم و باخدا حرف زدم که نفهمیدم یک ساعت گذشته و تلفن مدام زنگ خورده.

روز عجیبی بود.....بهترین روز زندگیم بود بی نظیر ترین خاطره!!

از شدت هیجان نمی تونستم به پیمان زنگ بزنم.وقتی وطنی با چشمای گریون و یه جعبه

 شیرینی بغلم کرد .با تمام سلولهای بدنم شادی رو حس کردم.انگار صدای خدا بود که

می گفت روسفیدم کردی.

 نمیدونم شاید الان راحته ولی زمان ما یه ضرب دیپلم گرفتن، خودش هنر بزرگی بود. 

حال عجیبی داشتم انگار می تونستم تو خیابون سرمو بالا بگیرم

.انگار می تونستم اظهار نظر کنم انگار خیلی چیزا حالیم  می شد.

.پیمان روزهای سخت امتحان رو مثه یه مادر دور و برم چرخیده بود . گاهی از سر کار

 زود اومده بود.مرخصی گرفته بود. گاهی شام پخته بود وقتی ناامید و خسته بودم منو

برده بود  گردش،.کلی خاطره از تقلب کردناش تعریف میکردتا حال خرابم عوض شه

 منو می خندوند با جوکای دست اولش.من همه چیزمو مدیون محبت ادمی بودم که شاید

 هرگز مثل اون نبینم.دوستام و اونایی که میشناختن و ماجرامونو می دونستن همشون

 تحسینش میکردن

: این دوره هیچ مردی به پای زنش نمی مونه....کافیه یه سال بشه دو سال طلاق میدن  

: قدرشو بدون خدایی مرده.....اصلا حرف بچه نمیزنه؟؟؟سر کوفت نمیزنه؟ اخه تو دخترم

 نبودی که زنش شدی!!!

دلم برا پیمان می سوخت.حس می کردم خیلی دوسش دارم.خیلی انسان خوبیه .هیچ از

 ناراحتیهامون یادم نمونده بود.وقتی دیپلم گرفتم .سور دادم . دوستام، وطنی مرضیه و

دختراش.دوست داشتم سهیل هم باشه اما نبود رفته بود شهرستانشون ساکن شده بود.

چه قدر با پروین و پیمان رقصیدیم.

چه قدر خوش گذشت.

هوای نیمه افتابی اواخر پاییز،صدای خنده و شوخی قطع نمی شد.

 همه اینا به خاطر من بود که موفق شدم یه رویای نیمه کاره رو به هر بدبختی به واقعیت

 تبدیل کنم.یاد مهمونیهای شلوغ صابر می افتادم و اون حس تلخ حقارت که همیشه تعقیبم میکرد.

سرمست یه نگاه به خونه خودمون می کردم و اون هم بادکنک که پروین باهاشون بازی

 میکرد و جیغ میزد.به خودم که می تونستم بگم من هم درس خونده ام  .می تونستم دست

 پیمان رو فشار بدم  و بگم هیچ وقت سرتو پایین ننداز که زنت بی سواده من سر بلندت

کردم.

چه قدر بوسه هاداغ بودن!!

.چه قدر روز شیرینی بود! در کمال توانایی خودم در اوج روزهای موفقیتم بعد از رفتن

 همه وقتی خانوم وطنی موند و شوهر و پسر شیطونش بهشون گفتم که تصمیم گرفتیم از

هم  جدا بشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11  توسط لیلی  |